نوستالژی های سال ها بعد!...

من و خدا و آن احساس عزیز

من روی کمک خدا، من روی آن احساسی که بر ضدِ تمام حرف های نا امید کننده ات هنوز توی آغوشت هست، حساب کرده ام! من یک دست را به خدا، یک دست را به آن احساس عزیزی که توی آغوشت هست، می دهم و چشم هایم را می بندم و سه تایی با هم آرزویت می کنیم!... کور خوانده ای؛ حرف های نا امید کننده ات زورشان به ما سه نفر نمی رسد! من به برگ های باغچه هم حتی سپرده ام که توی تیم ما بازی کنند! حسین پناهی را دوست داری؟ "علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند." چیزهایی که تو دوستشان داری را من خط به خط بارها می میرم!... از روزی که شناختمش هر بار که با صدای خودش می گفت "علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند" من دلم لرزیده است، حالا به حرمت جمع ِ تمام بارهایی که لرزیده است و توی تمام آن روزها خدایی نداشته ام، به علف ها، به برگ ها، برای اولین بار سپرده ام که برای من، برای تو، برای ما، دعا کنند! دایره ی واژگان خوبی دارم؟! ک...س و شعر است!؟ فقط حرف و نوشته است!؟ واقعی نیست!؟ همان بهتر که تمام عمرم ناله هایم را بنویسم و آخرش هم در تنهایی بمیرم!!؟ دنبال یکی می گردی که دایره ی واژگان نداشته باشد اما به عمل دوستت داشته باشد!؟ عزیزم من حرف ها توی سرم دقیقا همین شکلی اند؛ من شعر نمی گویم؛ من شعرم! عزیزم من راست راستی بلند شده ام رفته ام به تک تک برگ های باغچه مان دست کشیده ام و التماسشان کرده ام. این کجایش شبیهِ دایره ی واژگان است!؟ می خواهم ببینم راست می گوید که علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند؟؟ باید راست گفته باشد، مردی که برای خوردن شیربرنج ِ سحریِ مادرش در کودکی، هنوز در شعرهای بزرگسالی اش گریه می کند، همه اش احساس است. مردی که همه اش احساس است، حتما راست می گوید... حرف های نا امید کننده ات هیچ خاصیتی ندارند جز اینکه مطمئن ترم کنند، به اینکه عزیزتر از این حرف هایی که به این حرف ها رنگ ببازی!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢