نوستالژی های سال ها بعد!...

قهرمان قصه مان باش!

یک سری شر و ور در جهان هست که "سوء استفاده از روانشناسی" نام دارد، البته این اسم را من خودم گذاشته ام برایشان! مثلا همین ها که شما خودتان قهرمان قصه ی خودتانید و  اگر خودتان را دوست بدارید همه چیز گل و بلبل می شود و اینها...! من اگر قهرمان قصه ی خودم هستم پس در این قصه ی غلط چه غلطی می کنم!؟ تحصیل کرده ی رشته ی ادبیات نمایشیِ کدام دانشکده ی غیرانتفاعیِ پرت افتاده در کدام ناکجا آبادی این قصه را سر هم کرده است!؟؟ طبق کدام اصولِ داستان نویسی قهرمان قصه باید عاشق مردی بشود که همینطور نیمه کاره بدون دلیل دادن به مخاطبی که پول داده بلیط خریده بگذارد برود که برود!؟ تازه  گیرم که دلیل داشته باشد برای خودش، وقتی چیزی در واقعیت هست که قهرمان و تماشاچی می دانند و مرد نمی داند و می رود و هی تماشاچیان حرص می خورند و تخمه ها را با حرص تر می شکنند و نویسنده لذت می برد و تا اینجا هم درست و منطقی...، اما مگر نه اینکه دستِ آخر بالاخره باید یک چیزی بشود که مرد هم بفهمد و ختم به خیر شود؟ مگر معجزه به همین سادگی نیست؟ چرا هرچه از روز اختراع سینما تا به امروز که فیلمنامه نوشته اند و ساخته اند همیشه وقتی دو نفر یکدیگر را دوست دارند و بعد خدشه ای اتفاق می افتد اما تماشاچی دارد می بیند که در سکانس ها و لوکیشن هایی که مرد نیست زن چه به روز و روزگارش دارد می آید، چرا آخرش یک چیزی می شود که درست می شود!؟ اصلا بدتر از همه اینکه چرا دیالوگ های غیرمنتظره به هم می گویند!؟ پس چرا همیشه بدترین جوابی که خودم می توانم پیش بینی اش کنم را می دهی!؟ یکبار یک جواب بی ربط ِ غافلگیرکننده بده!، مثلا بگویم: برمیگردی؟ بگو: به نظرت روباه را چه رنگی کنیم؟ یا بگویم: برمیگردی؟ بگو: کی برویم فلان جا؟ یا بگویم: برمیگردی؟ بگو: من که اینجایم، با کی داری حرف می زنی؟! یا فقط بگو: آره! واقعا مجبوری همیشه بیننده را خسته کنی!؟ بیننده دلش می خواهد اصلا جواب ندهی گاهی و وسط دعوا بگیری و به دیواری بچسبانی ام و ببوسی ام بیخودی و یکباره و طولانی!!... بیننده حوصله ی دیالوگ های تکراریِ ما را ندارد اما ما را دوست دارد و دارد می بیند که چقدر دوستت دارم و دوست دارد همدیگر را دوست داشته باشیم!... من اگر قهرمان قصه ی خودم هستم پس چرا نمی فهمی در سکانس هایی که تو نیستی چه به روز و روزگارم دارد می آید!؟ نمی شود همینطور بی هیچ دلیلی که بیننده را قانع کند بروی که بروی و داستان تمام شود! تا جایی که من خوانده ام و می دانم سینمای مدرن و ادبیات مدرن تهِ داستان را نیمه کاره و باز به امان خدا رها می کند، و پست مدرن دوباره به پایان بندی روی می آورد! محض رضای خدا من الان وسط چه سبکی قهرمان قصه ی خودم هستم؟ وسطِ یک داستان مدرنِ تلخِ بی سر و ته!؟ همینطور به امانِ خدا...؟! همینطور بی دلیل؟ من به قبر خودم خندیده باشم اگر بازی توی همچین فیلمی را قرارداد بسته باشم! من هنوز با بند بندِ ته مانده ی امیدم به معجزه ی بوسه های کلاسیک اعتقاد دارم، من هنوز به راضی بیرون فرستادن تماشاچی از سالن اعتقاد دارم، تو را به هرچه می پرستی، نه، نه، دوست داشتن بزرگ تر پرستش است، تو را به هرچه دوست داری، جواب یکی از "برمیگردی" هایم را با دیالوگِ بی ربط و غافلگیرکننده ای بده که بیننده خوشحال شود. بیننده دنیاست؛ دنیا ما را دوست دارد! دنیا ما را و من تو را... قهرمان قصه مان باش!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢