نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

مااااا... به شب های (گی)تار دل بستیم...

قرار است کیک گردویی بپزیم با رویه ی شکلاتی، نه که فکر کنی از این پودرهای آماده بخریم و با آب هم بزنیم و خودش برای خودش بشود کیک ها! نه؛ عشقش به دانه دانه شکستن تخم مرغ ها و لیوان لیوان ریختن آرد هاست، عشقش به همین موفق شدن در درآوردنِ تناسب هاست... می بینی؟ تو هیچ کجا نمی روی، هزار تا کار داریم، الکی که نیست، تمام کارگردانان تئاتر دنیا از دیدنِ من ِ بی تو روی صندلی های سالن های نمایش ناراحت می شوند، تمام موزاییک های پیاده رو ها و آسفالت های خیابان ها، تمام موسیقی های فرانسوی و ایتالیایی و اسپانیایی از اینکه من تنها بشنومشان ناراحت می شوند، اصلا بیا و یک کاری کن، بیا و آن آهنگی که عاشق ویولونسل وسطش بودم را گوش بده روزی ده بیست هزار بار... همان تک تِرکی که توی آلبومشان نبود؛ گروه پالت را می گویم... روزی ده هزار بار گوشش بده شاید به گوشت رفت!... یا حتی فقط یکبار، اما همین حالا!... باشد؟ البته آنجاهایی که می گوید "گذشته ها گذشته انگار" را زیاد جدی نگیر... گذشته ها هیچ هم نگذشته اند، ما از کنارشان گذشته ایم!... چهار روز است کلا صدایم در نمی آید، تبم پایین نمی آید، یکی دو باری با خودم فکر کرده ام و خنده ام گرفته است که اگر بودی الان چطوری قرار بود حرف بزنم؟... می دانی از چه چیز سرماخوردگی متنفرم؟ از اینکه نمی توانم آواز بخوانم!، من عاشق آواز خواندنم و هیچ کدام از آهنگ هایی که تو می زدی هیچ ربطی به گام صدای من نداشتند مگر دو سه خط از آهنگ "نوار" و یکی دو خط از آهنگ "ته سیگار"،... و الا من تمام روز توی خانه با آهنگ هایی که می دانم از پسشان بهتر بر می آیم بلند بلند می خوانم و می خوانم و احساس می کنم هم وزن شاپرک ام... و چهار روز است که نخوانده ام و روز به روز بدتر می شوم، و تو باید حالم را بپرسی که نمی پرسی... خلاصه که از ما گفتن بود؛ شما هیچ کجا نمی روی، الکی که نیست، هزار و یکی تا کار داریم؛ تمام این کارها و قرارها همه شان گریه شان می گیرد و غمباد گلویشان را می گیرد از اینکه ما همینطور الّابختکی به امان خدا رهایشان کنیم... تو که نمی خواهی اساس ِ دنیا را به هم بریزی؟ ها؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢