نوستالژی های سال ها بعد!...

هفت و هشت های بعد از ظهر های بارانی

بهترین اتفاق دنیاست که هفت و هشت های بعد از ظهر ها ، تو پشت فرمان نشسته باشی ، مهم نیست کی باشی ، حسابی دوستم داشته باشی ، پشت فرمان هم نشسته باشی ، بس است ! من هم بغل دستت . سورئالیست بازی در نمی آورم و هوس جاده ای که توش جز ما نباشد و دو طرفش همین جوری منظره های نقاشی وار ردیف شده باشد و تهش از دایره ی زمان رد شود و توی ماورا گم شود ، نمی کنم . رئال باش و رئال رانندگی کن ، بهتر که ترافیک است حتی ، دیرتر می رسیم . دورتا دورمان پر باشد از چراغ های ماشین هایی که نمی دانم چرا همه شان پرایدهای سفیدند ،  و شیشه هامان نقطه نقطه باشد از قطره قطره های باران نم نمی که ، نردبان پایین آمدن خداست ! یک نفر مارپیچ بلولد بین ماشین ها ، با یک عالمه رز به بغل ، شیشه را پایین بکشی ، مرد سرش را بیاورد تو ، گل بگیری از دستش بدهی دستم . بهترین اتفاق دنیاست ، نه ؟!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧