نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

دلم توی طبق

دوستت دارم و اگر این تحفه ی کمی ست، پس مصداق همان ترانه ای ست که نیمه کاره رهایش کردی! من عاشق صدایت بودم... اگر آن بسته چیپس لعنتی را باز کردم تا حین آواز خواندنت بر مبل لم بدهم و دیوانه تر و لش تر ات شوم قصد بدی نبود، اما تو قهر کردی و ادامه اش را هیچ وقت نخواندی، قرار بود حس ِ پریده ات که برگشت بخوانی، اما هیچوقت، بارها و بارهای بعدترش حتی که دیدمت نخواندی...، و این یعنی آخرین آواز تو در گوش من ترانه ی نیمه رها شده ای ست که می گفت: غیر "دل" چیزی ندارم که بدونم لایق تو! دلم توی طبق برای تو!... اگر "دلم" کم است بگذارش پشت پنجره پرنده ها بخورندَش!!، یا بریز پشت در خانه ات گربه ها را سیر کند! اتفاقا زمستان است و پرنده ها و گربه گرسنه اند!... و اگر کم نیست، در آغوشش بکش دلم را و بیا فکر دیگری برای پرنده ها و گربه ها بکنیم، مثلا بیا برویم برایشان توی دریاچه های مصنوعی پارک ها دانه بریزیم، زمستان مردم از خانه هایشان بیرون نمی روند و نان و کیک هایشان را توی آب نمی ریزند، پرنده ها گناه دارند! راستی تو خیلی چیزها به من بدهکاری آقا هنوز! مثلا یکبار پشت میزهای کافه دوران نشسته ایم با هم؟ ها؟! نشسته ایم؟ رو به روی هم؟ که از آن لبخندهای جالبت تحویلم بدهی که دست و پایم را مثل قرارهای اول گم کنم!؟ یا هزار و یکی کار دیگر که برای عهد کردنشان انگشت کوچکت را به انگشت کوچکم قلاب کرده ای!... بعدازظهر بیدار بودم و صدایت را توی خانه می شنیدم بین هذیان هایم!... ما باید به قرارهای نیمه کاره مان، به ترانه های نیمه رها شده مان، به قول هایمان برسیم... دلم توی طبق برای شما...!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢