نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

نه جانم! دل به دل راه ندارد

یکبار جفت پاهایش را کرد توی یک لنگه کفش... (همان مخاطب معروفی که به این اصطلاح هر دو پا را توی یک کفش کردن معروف است را می گویم!) و گفت می روم که می روم که می روم، همین الان می روم،... فهمید عاشقش شده ام، ماند! قرار نبود بگویم اما از زیر زبانم کشید و فهمید و نمی دانم اما هرچه که شد، ماند...! و چه خوش ماند و چقدر دوستش دارم هنوز!... بعد همین مخاطب معروف، یکبار دیگر جفت پاهایش را کرد توی یک کفش که اگر تو عاشقی چه دخلی به من دارد و از کِی تا به حال عاشق بودن طرف مقابل دلیل ماندن است!؟؟... آمدم بگویم آخر مردِ حسابی، نه به آن بار و نه به این بارت!! اما نگفتم! آمدم بگویم آن بار "عشق" عزیز و بزرگ و قانع کننده و کاملا کافی بود و حالا دم دستی و ناکافی ست!؟... بعد آمدم بگویم آخر مردِ حسابی، من همینطوری از روی هوا که عاشقت نشدم! بله خودم هم به خیلی ها گفته ام: "من مسئولِ عشق ِ از روی هوا آمده ی شما نیستم!، می خواهید بروید خودتان را بکشید؟ به سلامت!"، من اما از روی هوا عاشقت نشده ام و خودت این را خوب می دانی و حالا کافی نیست!؟؟؟ اما نگفتم!... آمدم بگویم آخر مردِ حسابی شما خودتان دانه ی عشق را در دلم کاشته اید و بعد می گویید "این که تو عاشق شده ای که دلیل کافی ای نیست!"، و می رود ردِ کارت؟! اما نگفتم!... ما از بعضی مَثل ها به جا استفاده می کنیم و از بعضی ها هم نا به جا!  مثلا همانطور که از مَثل "دل به دل راه دارد" انتظاراتِ زیادی و اشتباهی ای داریم! نه جانم! هیچ هم دل به دل راه ندارد. من هر روز دلم مثل مرغ پربسته در قفس بال بال می زند و جنابی که دو پا در یک کفش دارند کلاسور و کاغذها و خودکارهایش را زیر بغلش می زد و به زندگی اش می رسد! با ارادت به تمام گذشتگان و قدیمی ها و پیر ها، بیخود کرده هرکه گفته دل به دل راه دارد!! ندارد! دیده ام که ندارد که می گویم ها!!... دیده ام که چطور هرشب می گویم خدایا فردا "م...م...م" را به من برگردان و انگار یاسین در گوش خر و گویی میخ آهنین در سنگ...! دیده ام که چقدر دوستش دارم و باران که به ساحل ِ صخره ای و شرجی می زند، چقدر دلم هوای بلافاصله گرفتن شماره اش را، هوای رگ های آبی دست هاش را، هوای  "عزیزم" صدا زدنش را، می کند؛ اما دلش هوایم را نمی کند خدایی نکرده زبانم لال!! این ها را به چشم دیده ام که می گویم بیخود کرده هرکه گفته دل به دل...! دل به دل راه که سهل است، درّه ی صعب العبور هم ندارد، جاده ی خاکی ِ چاله چوله دار هم ندارد!، دل به دل هیچی ندارد...

.

.

.

پ.ن1: یکی از پاروهای قایق ِ پستِ قبلی را تو می گیری!؟ راستش می ترسم بر تخته های کف اش ولو شوم! می ترسم خوابم ببرد غرق شویم...

پ.ن2: تا یادم نرفته این هم یکی دیگر از اعتقاداتِ خُرافی و مسخره ی قدیمی ها: اوج سختی ِ مصائب انسانی 23 روز اولش است! امروز 28 روز است و تو گویی من یکذره بهتر شده ام نشده ام!

پ.ن3: من باهاش تموم کردم، دیگه اسمشو نیار
          تو هنوز باهاش تموم نکردی
          چرا کردم! الان 9 روزه که باهاش تموم کردم
          تا وقتی بدونی چندروزه باهاش تموم کردی، یعنی تموم نکردی!
          (از فیلم: Sliding Doors)

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢