نوستالژی های سال ها بعد!...

وا می دهم...

وقتی شروع کردیم، توی دلم خواندم: باید پارو نزد، وا داد.../باید دل رو به دریا داد/ خودش می برَدِت هر جا دلش خواست/ به هر جا بُرد بدون ساحل همونجاست.../ اما مشخصا اینجا ساحل نیست! قایقمان گم شده است...! دیشب خوابت را دیدم، هزار بار، مثل همیشه تو در توی هم... هی خواب می دیدم زنگ  زده ای، مسیج داده ای، هی از خواب می پریدم و می دیدم خواب نبوده است و واقعی بوده است و ذوق می کردم و دوباره این یکی هم خواب بود و ادامه داشت این سیر تو در توی دیوانه کننده... حتی خواب خودت را هم دیدم، خواب تمام آخرین باری که دیدمت را، شش ساعت مثل نوار ضبط شده!، که هر کجایش را که دلم می خواست تغییر می دادم...! یک کاری که دوست داشتم و نکردم و فرصت نشد، یک حرفی که سر زبانم بود و نتوانستم و نگفتم، نوار را به عقب بردم و همه را گفتم... از خواب می پرم، خودم را در خودم و به پهلو پاهایم را توی تنم جمع می کنم و می گویم مهدیه تو را به هر چه می پرستی و نمی پرستی بس کن این ذهن ِ آشوب را... می شمارم... یک، دو، سه، صد و بیست و نه، صد و سی، ششصدو دوازده، هزار و یک، هزار و دو،... می خوابم، دوباره زنگ می زنی، دوباره می پرم، زنگ نزده ای!... چرا هیچ وقت به این ترانه از این زاویه نگاه نکرده بودم که حالا که رفته ای توی دلم بخوانم: باید پارو نزد، وا داد... چطور است حالا پارو نزنم؟! من با این دست های عرق کرده ی چرب و چشم های خمار و خسته و خواب آلود، وسطِ قایقی که گم شده است، وقتی تمام دایره ی دُورم تا شعاع ِ بی نهایت و تا جایی که چشم کار می کند نیستی، به کدام سمت پارو بزنم!؟؟؟... چطور است رهایش کنم... می خواهم بر تخته های کف اش بیهوش شوم و یک روز بر ساحل بیدار شوم و سراپا خیس سر بر زانوانت بگذارم...!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢