نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

ببین اگر که نباشی چقدر تعطیلم!

سبحان گنجی شاعر جالبی ست که شاید بشناسیدش، که صدها سال است ازش بی خبرم، همان صدها سال پیش، پانتومیم بازی می کردیم و همیشه ی خدا هم هر گروهی که من تویش بودم می بُرد! و من مسئول ساختن عجیب غریب ترین عبارت های طولانی و به هم پیوسته ی دنیا بودم! باور کنید نه بازی کردنِ "جنازه ی یونولیتی دمر افتاده در باتلاق" راحت است و نه حدس زدنش! الناز شاکردوست را قرار بود جنازه اش را وسط باتلاق پیدا کنند، ما را برداشتند بردند یک جای پرت افتاده در ناکجا آباد سرصحنه، تمام روز پنجاه درصد مغزم دنبال پیدا کردن دستشویی بود که تا فرسنگ ها وجود نداشت، و پنجاه درصدش درگیر اینکه وقتی تنها بازیگرمان یک ماکتِ یونولیتی ست این سکانس عکاس می خواهد چکار و من این وسط دارم چه غلطی می کنم!؟ کلافه و عصبانی غروب از سرصحنه رفتم همانجا که همیشه من پانتومیم بازی ها را می بردم و دو نفر هم روی میز کناری پینگ پینگ بازی می کردند و من عاشق صدای توپ پینگ پنگ و ضربه های توپ روی میز بودم اما هرگز بازی نکرده ام... خلاصه که شاهد دارم، یکی شان امیر بود که شاعر بدی نبود، یکی مجید بود، یکی زهرا بود، یکی حسین بود، و جماعتِ دیگر ِ دانشجویان ادبیات فارسی و فرانسه... که اسم بقیه شان را یادم نیست و فرقی هم نمی کرد، مهم فقط این بود که هر گروهی که من تویش بودم ببرد! و آن شب ما با این عبارت بردیم: "جنازه ی یونولیتی ِ دمر افتاده در باتلاق"! که احتمالا تنها حُسن ِ سریالِ بی پایان قلب یخی همین بود!! از مافیا بازی کردن هایشان متنفر بودم چون همیشه ناشیانه لو می رفت که من مافیا هستم حتی اگر نبودم!، اما پانتومیم را باید می بُردیم! شاهد دارم... اسم هایشان را یادم نیست، اما اگر بروید و پیدایشان کنید من توی هر گروهی که بودم حتما می بُردند! مرضیه که گم شد، انگار همه برای ابدالدهر گم شدند... من دلم برای دوستی هایی که تویش هیچ کس نمی خواهد با هیچ کس دوست شود تنگ شده است! من 25 سالگی ام را می خواهم! با کتلت و فلاسک و چای و قهوه، فیلم "حرامزاده های بی شرم" را بازی می کردیم، کله ی سحر، بالای کُلک چال... همان که هر کسی اسم یک کسی را روی کاغذ می نوشت و روی پیشانی بغل دستی اش می چسباند، یادم نیست من کی بودم اما یکی آن وسط که یادم نیست کی بود، "زلیخا" بود!! بیچاره آخر چطور و با چند تا سوال باید به زلیخای داستانِ یوسف می رسید؟؟... و همه ی این ها را گفتم که بگویم آن روزها که یکی از نتایجمان برای نجاتِ بشریت باز کردن پنجره ها و استشمام هوای تازه بود، دومین راهِ حلمان هم حسن شماعی زاده بود! من امشب 25 سالگی ام را ندارم، تو را هم ندارم، اما راست می گفت سبحان گنجی، حسن شماعی زاده می تواند بشریت را نجات دهد! و هر چه آهنگ های احمقانه تر و درپیتی تر و قِر و قَمیش دار تر، بهتر!... دیوانه شده ام، من واقعا دیوانه شده ام که 4:30 صبح دارم با صدای بلند می شنوم: من سلام گفتم/ نگاهی کرد، یعنی والسلام.../ من سلام گفتم/ نگاهی کرد، یعنی والسلام.../ دلم از هوای گل لبریز بود/ گل شگفت انگیز بود/ گل شگفت انگیز بود/... از سلام ِ آشنایی تا وداع/ سفر ما کمتر از پنج شیش قدم...! و اگر بلد نیستید با ریتم درست بخوانیدش این آدرس کمکتان می کند: آلبوم پرواز عشق، ترک 3!... این اتاق بوی گریه می دهد، می خواهم بی تو بروم عکاسی، هوا سرد است پس از جنوب شروع می کنم، مقصدِ اول: بندرعباس. و بعدتر شیراز شاید... من مجبورم بی تو زندگی کنم تا برگردی!... من مجبورم بی تو تئاتر ببینم؛ مقصد اول: "آرش ساد"، از محمد رحمانیان و بهرام بیضایی... تا برگردی...

.

.

.

پ.ن1:
نافِ لبت را کنده اند از بیخ با "نه"!
تاریخ همراه است با این ماجرا!؟ نه!؟

حتی خدا را می شود راضی به من کرد...
حتی خدا را می شود؛ اما تو را نه!
...
(سبحان گنجی)

پ.ن2:
سکوتِ وحشی ِ جانانه ی ابابیلم
و کرده هیچ کسی تا هنوز تأویلم

تو پلک می زنی و جمعه می شود چشمم
ببین اگر که نباشی چقدر تعطیلم!
...
(دوباره سبحان گنجی)

پ.ن3:
چین های روی دامنت را دوست دارم
موهای پشت گردنت را دوست دارم

بی قاعده من را به این بازی کشاندی
این طرز بازی کردنت را دوست دارم

هربار می خندی دلم می لرزد انگار
حتی به من خندیدنت را دوست دارم!
...
(امیر کریم زاده)

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢