نوستالژی های سال ها بعد!...

من هر روز صبح...

من هر روز صبح، من هر روز صبح، من هر روز صبح، من هر روز صبح، من هر روز صبح، آمدنت را منتظر می مانم...! قسمت دادم اگر چیزی هنوز تهِ قلبت مانده است، همین امروز صبح را باش، و بودی! گفته بودم قدیم ها فکر می کردم الکی ست که آدم های فقط توی فیلم ها از سر شوق گریه می کنند!؟ امروز صبح بودی، حالا نیستی همچنان، اما یک چیزی که هنوز تهِ قلبت هست، نیست!؟ امروز صبح اگر نبودی باور می کردم دوستم نداری و نمی دانم چقدر می توانست بدتر از این باشد حالم! الان اما باور نمی کنم دوستم نداری... و من هر روز صبح، من هر روز صبح، من هر روز صبح، من هر روز صبح،... منتظرم... بک بار توی ماشین پارک شده ای دور و اطرفِ خیابان کریم خان، که تو می دانی چرا آنجا بودم، نذر کردم بیایی، بماند که چقدر و به نیت کجا، دو روز بعد از تهران رفتم، آمدی...، تهران نبودم مدت ها، بودی اما دور بودی... قرار بود برگردم تهران و... روزی که برگشتم دوباره رفتی، و برای همیشه یادم رفت! امروز که یادم افتاد آب یخ روی سرم ریختند انگار؛ من آن نذر را حالا چه باشی و چه نباشی بدهکارم و باید ادا کنم اش همین روزها... و شک نکن اگر هرگز نیایی و هردو به عمر طولانی زندگی کنیم، پنجاه سال دیگر پیدایت می کنم و G1 برایت می آورم...!!!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢