نوستالژی های سال ها بعد!...

هستمت تا ابد...

باید دو تا پیج شلوغ  و پر از برو بیای فیسبوک رو بعد از سال ها بست، اون روزها فیسبوک فیلتر نبود و حالا حالا ها کسی نمی دونست اصلا فیسبوک چی چی هست! باید وایبر و اینستاگرام و وی چت و واتس اَپ و لاین و تالک و تانگو و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه رو همه رو آنیستال کرد! این وسط فقط اینستاگرام رو به عشق دیدن عکس های خوب و عکاسای معروف خارجی دوست داشتم، و اینکه دنیای حرف و حدیث نبود، دنیای تصویر بود، که بیخیال... اونم میشه توی سایت های عکاسی دید! باید هر جایی که ممکنه تورو دید رو نابود کرد! باید خطی که 12-13 سال داشتی رو فروخت و خط جدید رو به صمیمی ترین دوست هات  که هزار تا خاطره باهاشون داری و تمام کافه های شهر رو باهاشون گفتی و خندیدی هم نداد! کاش می شد مامان و بابام انقدر براشون مهم نباشه که من یه خطی داشته باشم حتما، و الا خط جدیدی هم اصلا نیاز نبود! یاهو مسنجر رو هم از توی سیستم کنترل پَنل باید کلا آنیستال کرد؛ چون چه فایده داره وقتی تو توش نقاشی نمی کنی برام؟ یا وقتی X-O بازی نکنیم؟، ها!؟ روزی که اون آی دی رو ساختم یکی از آشناهای خیلی دورمون بچه ش به دنیا اومده بود و اسمش رو گذاشته بودن یاسمینا، و من چون این اسم رو نشنیده بودم خیلی به نظرم قشنگ اومد و وقتی فقط می خواستم ببینم اصلا آی دی ساختن بلدم یا نه، اولین اسمی که توی سرم بود رو نوشتم و دیگه الکی الکی همین آی دی همیشگی شد! ولی چه فایده داره وقتی برنامه ی "تیم ویوور" فعال نکنیم و من نیام توی سیستم تو و تو نیای توی سیستم من و من به جات برات آهنگ انتخاب نکنم و شیطنت نکنم؟ تازه یه کار جالب دیگه هم می شد باهاش کرد که بهت نگفتم و نمیگم چون جالبیش به این بود که خودت می دیدی! باید آدرس ایمیل رو از توی مشخصات وبلاگ پاک کرد که کسایی که می بینن کامنت نمیشه گذاشت ایمیل هم نتونن بزنن! دلم برای مرضیه تنگ شده، می گفت همیشه خودم هستمت تا ابد! چقدر این "خودم هستمت تا ابد..." هاش رو دوست داشتم! می گفتم مرضیه حالم بده، می گفت میای بریم کافه گودو!؟ قرار بود بشریت رو نجات بدیم و می گفت مشکل بشریت اینطوری حل میشه که ملت پنجره ها رو باز کنن هوای خوب بیاد تو...! روزی که کوشا مهسا رو روی پل مدیریت کُشت می دونستم مرضیه دیگه مرضیه نمیشه!! مرضیه یه مدتِ کوتاهی در حد چند تا اس ام اس بود و بعد یه روز همه رو ریخت دور! همه رو!!... هیشکی نمی دونه مرضیه کجاست! ایمیل زد: خانم لطیفی خسته نباشید فیلم 3-Iron شما دست منه، اگه نیازش دارید براتون پیک کنم! گفتم مرضیه من فیلمم رو نیاز ندارم، این چه لحن حرف زدنه!؟ جواب نداد؛ و مرضیه هیچ کجا نیست دیگه! هیچ کجای این دنیای مجازی که به راحتی همیشه میشه همه رو پیدا کرد نیست، مرضیه آب شد برای همیشه بی خداحافظی رفت توی زمین! مرضیه یادته مجموعه نامه ها رو؟؟ یادته زن ویلونسلیستِ طبقه ی پایین و اون مردِ کلاه به سر ِ سیگار به لبِ استادِ ادبیات و نقدِ طبقه ی بالا رو!؟ مرضیه مجموعه نامه ها برای همیشه نیمه کاره موند و تو چند ساله که نیستی و چند ساله یک خط هم به اون نامه ها اضافه نشده...، راستی بالاخره زن و مرد همدیگه رو می بینن؟ تو می گفتی روی پشت بوم آپارتمان همو ببینن و من می گفتم نه هنوز زوده... یادته!؟ عروسکِ "مانوئلا" رو داری هنوز!؟ عروسکِ "دینگالیگا" هنوز روی میزمه!... راستی مرضیه من اون کلاه به سر ِ سیگار به لبِ لعنتی رو پیدا کردم! خودش بود؛ خودِ خودش! باورت میشه!؟ بهش گفتم می خوای مجموعه نامه ها رو بخونی؟ گفت آره... اما یادمون رفت و نشد و نمی دونم چی شد و نخوند!... مرضیه هیچ کس اون نامه ها رو نخوند، قرار بود تموم بشن و شاید چاپ! امروز که می خوام از دنیا خودمو حذف کنم، عجیب یادت افتادم! تو کجایی!؟ البته من این وبلاگ ها رو پاک نمی کنم! این وبلاگ ها خیلی عزیزند! من اینارو جزو دنیای شلوغ و ارتباطاتِ خر تو خریِ آدما حساب نمی کنم! اینجا خلوت و دنجه! اینجا از اون روزی که عاشق سهراب سپهری بودم و شاملو رو نمی شناختم مالِ منه! اینجا از قبل از تولدِ مارک زوکر برگ، مالِ منه!... دیگه برام مهم نیست کسی بیاد یا نیاد، دیگه برام مهم نیست کسی بگه تا ابد با همه ی بدی هات هستمت یا نه، دیگه نمی خوام کسی بانو لطیفی صدام کنه! دیگه نمی خوام یه پسری بهم مسیج بده و بگه زنش سرطان داره و عاشق شعرای منه و دلش می خواد خوشحالش کنه و می خواد من برم دیدنش سورپرایز شه!!... من سرطان ندارم اما دلم می خواد یکی هم یه کاری کنه که من بخندم، نه گریه!... یا اصلا بیخیال دیگه دلم نه می خواد من کسی رو خوشحال کنم و نه کسی منو! وقتی مرضیه نیست، وقتی "تو" نیستی، نمی خوام اینستاگرام و وایبر و وی چت و واتس اَپ و لاین و تالک و تانگو و یاهو مسنجر و ایمیل و فیسبوک و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه هم باشن... دل ندارم بزنم از همه جا پاکت کنم، و گیرم که دل داشته باشم؛ خب بعدش چی!؟ مطلب بزارم که کی ببینه!؟؟ ها!؟ وقتی کسی نیست که نظر بده  که داستان زن ویولونیستِ طبقه ی پایین و اون آقای کلاه به سر ِ سیگار به لبِ استادِ ادبیات و نقدِ طبقه ی بالا به کجا قراره ختم بشه، نمی خوام بنویسمش... سریال فرندز هم تموم شد. دیشب لا به لای سکسکه و هق هق آخرین فسمتش رو دیدم، می خواستم نبینمش، چون راس و ریچل با هم نبودن و من اعصابم نمی کِشید... اما گفتی ببین بره پی کارش دیگه!، و دیشب فقط قسمت آخرش رو دیدم که بره پی کارش... همین! راس رفت فرودگاه، ریچل از هواپیما پیاده شد، و چقدر خوشحال شدم. دیگه سریال هم نمی خوام ببینم! اصلا می خوام "دکستر" رو هم از روی هاردم پاک کنم، چون قرار بود با هم ببینیمش! از خرمالو متنفرم، از تخمه ی آفتابگردون متنفرم، از فیلم آنجلا متنفرم، از بوم و رنگ و نقاشی متنفرم... مرضیه بیا بگو: "خودم هستمت تا ابد..." یادته 4 سال پیش بهت گفتم آخرش هیچکس رو پیدا نمی کنم و توی تنهایی می میرم؟ گفتی خودم هستمت تا ابد... تو کجایی دختر!؟ روزی که مهسا رو کشتن سبحان زنگ زد گفت پاشو بیا بریم تشییع جنازه، گفتم من مهسا رو نمی شناختم اما طاقتِ دیدن مرضیه رو ندارم! می ترسیدم بهت زنگ بزنم، مامانم هر روز می گفت زدی؟ زشته! زدی؟! می گفتم نمی تونم مامان، سخته، چی بگم!؟؟... می دونستم دیگه مرضیه نمیشی!... اگه بودی امشب بهت مسیج می دادم و می نوشتم: کلاه به سر ِ سیگار به لبِ لعنتی م رفت!! و تو شاید یه چیزی برای خندوندنم پیدا می کردی! شماره هات رو پاک کردم چون دیگه دست تو نبودن! همین روزا بالاخره همه شماره ی منو هم پاک می کنن چون دیگه دستِ من نیست!... مرضیه دلم نمیاد مجموعه "نامه های روی جاکفشی" رو بریزم دور، اما ادامه ای هم نداره تا ابد... چون کسی نبود جاتو بگیره بشینیم ببینیم بالاخره زن و مرد همدیگه رو ببینن یا نه!؟ چون کلاه به سر ِ سیگار به لب ِ لعنتی م رفت!...

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢