نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

تهران ستاره ندارد، تهران دریا ندارد!

برای از دست دادنت زمستان فصل نامردی ست! برای گریه کردن شانه های تو امن نیستند، حکایتِ شانه های تو و گریه های من حکایتِ دو قطبِ موافق آهنرباست!! تو برای گریه های من از شانه هایت نمی گذری...! به تراس خانه نیاز دارم، به خوابیدن روی تاب تراس خانه احتیاج دارم و به زل زدن به ماهِ تنها، تهران که ستاده ندارد! تهران دریا هم ندارد! تهران هیچ چیز ندارد، تهران تجریش را دارد و دربند و درکه و فست فود فروشی ها و ایران زمین و فرحزاد را، که همه شان هجمه ی درد و نفس تنگی است برای من! همه شان پر از دست های بیخودی در دستِ هم و خنده های سست و تصنعی و زودگذر است! همه شان پر از دخترانِ از فرق سر تا به ماتحت پروتز شده است و مردانی که مور مورم می شوم از دیدنشان! تهران پر از درد است برای من؛ پر از شلوغی های تداعی کننده ی تنهایی! تهران عاشق ندارد! به خدا تهران شهر بدی ست برای عاشق شدن! پر از کافه هایی که تمام میزهای دو نفره اش بوی تنهایی می دهد! و من همان یک شب به اندازه ی تمام عمرم عاشقت بودم، چون تهران نبودم! تو می دانی کدام شب را می گویم!؟ تو از شوق گریه کرده ای تا به حال!؟ من هرگز از شوق گریه نکرده بودم! باور کن راست می گویم، من فکر می کردم دروغ است که توی فیلم ها آدم ها از شوق گریه می کنند! من آن شب دو بار از شوق گریه کردم! یک بار بعد از سلام و دیدنت، یکبار بعد از دیدن عکس آن صندلی خالی! تو تجربه ی عجیبی به من داده ای، اشک ریختن با لبخند و خوشحالی را به من یاد داده ای!... می دانستی من سفر نرفته ام با هیچ مردی هیچ وقت!؟ می دانستی دلم می خواست با تو سفر کنم!؟ می دانستی می دانستم در سفر می توانم عاشق ترت باشم!؟ نمی دانم بی تجربه این را از کجا می دانستم اما فقط می دانم که می دانستم! تهران تنها توچال را دارد، باید بروم توچال زار بزنم، کسی به کسی کاری ندارد آن بالا! باید برم بالاتر...، ایستگاه اول تفریحگاهِ جماعتِ خوشحالی است که اتفاقا امشب را پارتی ای جایی دعوت نبوده اند و حوصله شان سر رفته است و آمده اند تا بلکه یکی را تور بزنند...!، بالاتر باید بروم...، بالاتر...، همانجا که شما سیگاری ها نفستان نمی کِشد بروید... آنجا که بشود زار زد و کسی نبیند ام و نشنود ام و نشناسد ام! من از این تخت خواب، من از این بالشتِ خیس متنفرم! و به صبحِ فردا امیدوارم... تو صبحِ فردا اینجایی و من ایمان دارم... وضو می گیرم... یعد از بیست سال بی خدایی، دو رکعت می خوانم به نیت معجزه ی فردا، تشهد و سلام را بلد نیستم، آخرش را می نشینم فقط چند دقیقه سکوت می کنم و بعد سر را به چپ و راست می گردانم، اما می خوانمش و تمامش می کنم، با چادر مادرم...، و خدایی که واقعا نمی دانم هست یا نه را به باور تمام نمازهایی که زنان و پیرزنان و پیرمردان تا پای مرگ، روزی 17 بار خواندند و حتی یک بار هم به چرایی اش شک هم نکردند، قسم می دهم همین یک فردا را به من ببخشد! همین یک فردا را! من فقط همین یک فردا را می خواهم و لمس ِ خنکیِ خیسیِ آبِ این وضو نمی گذارد لا به لای سکسکه های هق هق سکته کنم امشب! پدرم سر شب می گفت چی نوشته ای راجع به کارن همایونفر پریشب ها توی وبلاگت که خوانده و دیده!؟ گفتم یا پناه بر حضرتِ جرجیس، بیخیال شوید شماها را به خدا، کارن همایونفر هم خوانده است این آه و ناله ها و دیوانگی های مرا!؟ من چیز بدی نگفته بوم، گفته بودم اتفاقا خیلی هم دوست داشتم موسیقی های لعنتی و دکلمه های اندیشه خانم را! همین! لعنتی که فحش نیست، لعنتی یکجور ابراز علاقه است! من اصلا نمی خواهم هیچ کس بخواند این دری وری ها را!... من نمی خواهم دنیا بداند چقدر به هم ریخته ام، نمی خواهم کسی جز تو بداند که دست تنها چقدر جان می کنم برای به چنگ و دندان نگاه داشتنِ این عشق و احساسی که می دانم هر روز اتفاق نمی افتد! عزیزم تو اگر مرا رها کنی، فردا، نه پس فردا، نه دو هفته ی دیگر، خلاصه یعنی بالاخره یکی از همین روزها، یکی دیگر را دوست داری! به همین کشکی...! من اما سال به سال آدم ها را شاید دوست داشته باشم! دو سال و اندی صبر کردم که دلم شاید برای کسی برود... دو سال صبر کردم که برای تفنن و تفریح و تجربه به هر خری "آره" نگفته باشم! فکر می کنی کم پیشنهاد دوستی می دهند؟! برای هر پشه ی ماده ای روزانه هزار نفر بوق و ملّق و جفتک و پشتک و وارو می زنند!... فکر می کنی بخت بسته و عزلت گزیده نشسته بودم کنج خانه تا تو پیدایت شود و دودستی خِرَت را بچسبم؟!؟ نه عزیزم؛ باید دلم می رفت!... دلم اگر نمی رفت محض پر کردن بعدازظهرهایم نمی توانستم به هر خری "آره" بگویم!... برای تو دلم رفت، بی هیچ دلیلی موجهی! فردا اگر چشم باز کنم و ببینم هنوز نیستی می روم توچال زار می زنم اما به تو نمی گویم برگرد!... فردا اگر چشم باز کنم و ببینم نیستی باور می کنم دوستم نداری! همین را می خواستی!؟؟؟ من اما خدا را به باور تمام زنانی که چادرهای سفیدِ گل دار توی بقچه های سفید و به دقت تا شده شان دارند قسم داده ام صبح ِ فردا را به نام من سند بزند!، تو امضا می کنی زیرش را!؟... عزیزم امضا می کنی؟؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢