نوستالژی های سال ها بعد!...

یک کُلت بین ِ ماست!!

با جوجه ای در جیب هایت که در دلش آواز می خواند و با خودش یک قل دو قل بازی می کند، با سرمای زمستانِ مازندران، با شب کاری های طولانی و بی خیالِ "من"، با آن خط کَت و کلفتی که روی اسمم کشیده ای، خوش می گذرد واقعا آقا!؟... زیر پوستِ من که می لغزیدی بهتر نبود آقا!؟... یکبار هم که دیوانه شده بودی همه اش نادر ابراهیمی گوش می دادم با صدای پیام دهکردی! می گفت: آرام بگیر... عشق دل بی قرار نمی خواهد!... حالا هم دارم اندیشه فولادوند گوش می دهم با صدای اندیشه فولادوند! تو می دانستی من دیوانه ی دکلمه ام!؟ می گوید: پایانِ ماجراست، شلیک کن رفیق! اجرای حکم ِ مرگ، اسمش که قتل نیست! این جمله آشناست: شلیک کن رفیق! متن ِ وصیت ام، شرح مصیبت است، بی روضه کربلاست، شلیک کن رفیق! در هفت شهر ِ دور، در مَن یزیدِ عشق، اعلام ِ کودتاست، شلیک کن رفیق! قلبم نحیف و داغ، بر حسبِ اتفاق، ماسیده سمتِ راست، شلیک کن رفیق! لطفا رلکس باش، هم عود روشن است، هم دود در فضاست، لطفا به سمت راست، شلیک کن رفیق! این تنگی ِ نفس، از اضطراب نیست، نه! مشکل از هواست، شلیک کن رفیق! پا و سرش در عشق، قدری معذب است، پس این ترور به جاست، شلیک کن رفیق! ژانر و سیاق ِ جبر، وسترنِ محض بود، پایان همین فناست، شلیک کن رفیق! اما دوئل نداشت، وسترنِ انتها، یک کُلت بینِ ماست!!، شلیک کن رفیق!... من باختم، قبول! تقصیر عشق بود، ناگفته برملاست؛ شلیک کن رفیق!... گفته بودم شعرهای اندیشه را دوست دارم!؟ تازه نصفه و نیمه نوشتم اش! می دانستی عجب شاهکاری ست این دکلمه؟ دلم می خواهد همه اش را برایت بفرستم! لعنت به این شعر و موسیقی کارن همایونفر و امشب، که من باید در جیب هایت، در دلم این شعرها را بخوانم و بشنوم و تو سرت به کار خودت باشد! سرت به کارت و پاهایت توی یک لنگه کفش! آن روز هم که پشتِ در تمام اتاق ها به دنبال ردی از تو می گشتم که بدانم کجا می خوابی و یادم رفته بود کفش ها را هم چک کنم، بی شک اگر کفشی از تو پیدا می کردم یک لنگه اش نبود! عزیزم تو عادت داری به هر دو پا را توی یک کفش کردن!، تو عادت داری به رفتن... به شلیک کردن!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢