نوستالژی های سال ها بعد!...

جزییات

خوابیدنکی سیگار کشیدن هایت را دوست دارم، کجکی لبخند زدن هایت را دوست دارم، نیمرخمان را که از پشت بغلم کرده ای را توی آینه دوست دارم، اینکه بچه ها و پیرمردها را دوست داری را دوست دارم، اینکه موسیقی دوست داری را، انگشترت را، کلاهت را، اینکه صدای سُم اسب هایی که می دوند را از مزرعه ی قلبت می شنوم را،... آن طرز همیشگی ِ خداخافظی کردن هایت را،... من خیالپردازی کردن هایت را دوست دارم!

.

.

.

پ.ن: باید عاشق جزییات شد! مثلا من اگر مرد بودم شاید عاشق آن لحظه هایی که پشت چراغ قرمز دیر ترمز می گیرد و من لب به لب ماشین جلویی و درست لحظه ی آخر هر دو دستم را بی خیال و به یک اندازه و به نشان تسلیم از روی فرمان بر می دارم، می شدم! یا شاید عاشق وسواسی که درتفاوتِ  استفاده از (،) یا (؛) دارم می شدم! یا نمی دانم... وگرنه چه به چهره و چه به رفتار، چیزی که من از تو می بینم، چیزی که تو از من می بینی، اگر همان چیزی باشد که قبلی ها از تو و قبلی ها از من، یا دیگران و رهگذران و حتی دوستان از ما می بینند، چطور باید عاشق شویم و اصلا عاشق چی شویم!؟؟... در کلیات همه ی مردها منطق گرا تر اند و همه ی زن ها احساس مدار تر؛ در کلیات همه ی مردها رانندگان بهتری اند و همه ی زن ها رز قرمز دوست دارند. ... در کلیات هیچ کس با هیچ کس فرق چندانی ندارد که بشود عاشق یکی شان شد!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢