نوستالژی های سال ها بعد!...

بوق های منقطع...

مریم خانمی که دکترتان پیشنهاد داده از من کمک بگیرید، من خودم دیوانگی های دنیا را از بَرم و یکی باید این دست های رها مانده ام را بیاید و بگیرد که در تنگراه ها و پس کوچه های شب و روزهای بی سامانم توی در و دیوار نخورم!... و سپیده خانمی که صبح به صبح رفرش می زنی این وبلاگِ لعنتی را به امیدِ خواندن ِ "صبح به خیر های بی جواب" من، صبح به خیر های بی جواب که خواندن ندارند، گریه دارند! و گریه می دانی چیست!؟ گریه چیزی ست که بعدازظهر های سرسنگین و طولانی ِ زمستان 1392 را به گند می کِشد. بعدازظهر هایی که به شنیدن ِ صدای بوق منتطع از پشتِ گوشی می گذرد و کسی لب به سلام، لب حرف، لب به الو، نمی گشاید آن طرفِ خط! بعدازظهر هایی که شهیار قنبری می نویسد: "آسیاب اگر به نوبت، بگو پس نوبتِ ما کو...؟" بعدازظهر هایی که تمام اس ام اس ها تبریکِ تولد فلان امام و تسلیتِ مُردن بهمان امامزاده از طرف مخابرات، و تبلیغ درمانگاه و حراج فروشگاه هاست و هر کدامشان تنهایی ات را توی صورتت می کوبند! همین بعدازظهر هایی را می گویم که نه جایی برای رفتن هست و نه "دل"ی برای دل بستن و نه "بی دل"ی ای برای دل کندن!!، و بس که بی دل و بی هم دست و بی هم بازی رها شده ایم باید هزارباره "بی دل" را با ویندوز کامپیوتر بازی کنیم و همیشه هم ببازیم! راستی این بازی را چرا هیچ وقت یاد نمی گیرم؟ برگِ دل نباید توی دستمان بماند که چه!؟ این بازی را اصلا کی اختراع کرده!؟ چرا دل اگر داشته باشیم می بازیم!؟؟؟... بیا همان حکم بازی کنیم، بیا آس دل رو کنیم و به اعتبارش ببریم!!... غم انگیز است تصویر یک ردِ پا بر برف؛ بیا دو ردِ پا به زمستانِ امسال هدیه کنیم!... مریم خانم عاشق شو، نوشتن هیچ کمکی نمی کند، به خدا نوشتن هیچ کمکی نمی کند! و سپیده خانم صبح به خیر های بی جواب را نمی خوانند، گریه می کنند!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢