نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

سگ توی روح نوشته هایی که باهم نمی خوانیمشان

جهان قرن هاست که زل زده است به روزها
و روزها
شوخی های کوتاهِ تلخی اند
که به چشمش هم نمی آیند حتی!
و چه فرق می کند این وسط
یکی
یک روز
از عمر جهان را
به چیدن یک آلبوم موسیقی گذرانده باشد
یا خوابیده باشد تخت
یا حالا هر چه...!؟
برای این چیده ها
چه تشکر بکنی
چه نه
جهان پوزخندِ پت و پهنش را پهن می کند روی تعارفات ما
و من
خواهش می کنم!

اردیبهشت 90، البته بعید می دانم روزی که برای تو نوشتمش با روزی که توی وبلاگ گذاشتمش یکی باشد، فکر می کنم قدمتش یک کمی بیشتر از اردیبهشت 90 باشد!...اولین چیزی که بعد از دانلود شدن آن آهنگ ها و رایت کردنشان برای تو کردم این بود که از خودم متنفر شدم، بعد هم از تو متنفر شدم، کاش همینطور متنفر مانده بودم، کاش عاشقت نمی شدم، که حالا پس ام بزنی مثل آب خوردن، که حالا صبح به خیر هایم را به بغلت نگیری و بگذاری بخورند توی در و دیوار و جهنم؛ که حالا دوباره خر شیطان را سوار شوی، اصلا من نمی دانم این خر شیطان چه جان سگی دارد و چرا نمی میرد!؟ که هر دقیقه نپری ترکش!!... گفتم برای دوست داشتنت یک کاری کن، گفتی نمی توانم؛ گفتم روی حرف هایی که خودت زده ای وایستا لااقل، گفتی نمی توانم؛ گفتم کمکم می کنی رابطه مان را از آتش نجات بدهیم؟ حیف است، شعله دارد می کِشد، گناه دارد به خدا... گفتی: نمی توانم؛ گفته بودم "نمی توانم" پرکاربرد ترین فعلِ توست!؟ ای تف به این فعل و سگ توی روح تمام افعالِ مترادفش!! مادربزرگ ها می گویند مردها سراپا یک کرباسند، می گویند قول زن ها مردانه تر است، می گویند مردها عاطفه ندارند، مرد نیستند، و غیره و غیره... مادربزرگ ها دروغ نمی گویند اما من دوست ندارم حرف هایشان را باور کنم! می گویند "دوست داشتن" مثل سایه و جسم است، هر چه بیشتر بداری اش بیشتر فرار می کند و هرچه بیشتر بدوی اش تندتر می دود،... می گویم چرا هرچه بیشتر دوستت دارم حقیرتر و احمق تر می بینی ام؟ میگویی: خب احمق نباش! می گویم: هر یک دقیقه بیشتر بودنت به نبودن غرورم می ارزد، می گویی کاش همان بار اول رفته بودی! می گویم این غروری که تو نمی بینی اش نه اینکه نبوده بوده باشد ها!!... نه اینکه خیال کنی به هر خری که رسیده ام توی طبق تقدیمش کرده باشم ها، نخیر تنها تو عزیز تر از غروری، می گویی من از کجا بدانم؟ من که رابطه ات با قبلی ها را ندیده ام پس می توانم باور نکنم! کلمات ات گرز اند بدمصب، آنهم گرزهای تیغ تیغی، از همان ها که رستم بدان ها دیو سفید را از پای می انداخت! ای سگ توی روح کلماتی که گرز اند، توی روح "نمی توانم" هایت، توی روح تو و من، سگ توی روح نوشته هایی که باهم نمی خوانیمشان!... توی روح صبح به خیر های بی جواب...!

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢