نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

"ترسیدن" و "نتوانستن"!

زن قد بلند و مو بلند، نباید از ساختان بلند، به پشت و با مغز می افتاد روی زمین! خودش پرید... با صورتی خالی از هر احساسی... به پشت پرید... نباید سرش متلاشی می شد، و نباید دوباره جنازه ی رژلب دارش از جا بلند می شد!! از جا بلند شد و آسفالت خون آلودِ کف خیابان هیچ هم برایش مهم نبود!... من از این خواب ها به خدا می ترسم! همه اش می ترسم!؟ خب باشد؛ من از همه چیز می ترسم، اما تو هم همیشه نمی توانی! "ترسیدن" مصدر معروف ترین فعل من است و "نتوانستن" مصدر پُر کاربردترین فعل تو!!... وقتی در آغوشت پنهانم نمی کنی، زن ها می میرند در خواب هایم!!... من تمام زندگی ام را فیلم ترسناک ندیده ام و نمی بینم و نخواهم دید، من طاقت دیدن این صحنه ها را ندارم، یکی برود یقه ی خدا را، نه! یقه ی فروید و ابن سیرین و دانیال نبی را، نه! نمی دانم، یقه ی هرکسی که در تفسیر و تعبیر و روانشناسی و خواب دستی دارد را، بگیرد و بگوید: آهای بدمصب ها، به خدا این بی انصافی ست! از قبرهایتان دربیایید و یک سمیناری میزگردی چیزی راه بیاندازید و به دردِ خواب های من برسید!... برای کسی که طاقت دیدن فیلم های ترسناک را ندارد این نهایت بی انصافی ست! لااقل پای فیلم که نشسته باشی می دانی اینها دروغ است؛ در خواب ها اما همه چیز به شدت واقعی ست! تو می فهمی این حال ها را؟ که در آغوشت پنهانم نمی کنی!؟ که می گویی اَه اَه تو هم که همیشه می ترسی!؟؟... بیخیال... اما آن زن قدبلند و مو بلند، نباید از ساختمان بلند می پرید! همین دیشب را می گویم...    

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢