نوستالژی های سال ها بعد!...

وقتی کانون خانواده گرم است

هر وقت ، هر وقت کلید می اندازم آرزو می کنم هیچ کس خانه نباشد ، اصلا آرزو می کنم خانه مال خود خودم باشد ، تا به هیچ کس سلام نکنم ، تا هیچ کس متوجه رسیدنم نشود ، تا ولو شوم ، لباس هام را پخش و پلا کنم روی تخت و حتی حالا حالا ها لباس خانه نپوشم ، آخ که اگر تابستان هم باشد ، تا هیچ کس نگوید کجاها بودی و چه خبر و چه کوفت و چه درد و چه مرض ! دیوانه ای را می شناسم که عاشق این است که انگشتش را تا آخر بند اولش فرو کند توی زنگ و کلی هم معطل شود تا یک نفر بیاید و با دست ، اف اف هم نه ، با دست در را باز کند و باهاش چشم توی چشم و از راه نرسیده و خسته و کوفته سلام و علیک و چطوری و چه خبر و اینها کند ! هر وقت ، هر وقت کلید می اندازم از اول کشف می کنم که شبیه آدم های خانواده دوست نیستم ، و خانه یعنی هرگز ، هرگز صدای بچه نیاید توش ! و آدم هوس می کند از خنده روده بر شود وقتی تو که زنی ، به محض اینکه نخواهی از خودت بگذری زندگی ات از هم می پاشد ! یک نفر همین روزها همین که به مادر شوهرش اخم کرد زندگی اش تا مرز طلاق رفت به جان خودم . اختیار فرم ابروهایمان را هم نداریم وقتی کانون خانواده گرم است !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٧