نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

بیا به معمولی بودن راضی نشویم!

اینجا از سال 87 به بعد بزرگترین آرامش دنیای من شد! اشتباه نکنید سال 87 هیچ اتفاق خاصی نیفتاد، از سال 82 می نوشتم و 5 سال تمام نوشتم...، بعد یک شب سردِ دی ماه 87 تصمیم گرفتم تا هر کجا که عقلم قد می دهد چیزها را، کلیشه ها را، روتین ها را، عوض کنم، شده حتی برای مسخره بازی و تنوع،... خلاصه برداشتم و ساعتم را برعکس بستم، 6 ساعت هم جلو کشیدمش، یا 6 ساعت عقب، فرقی نمی کرد... خیلی طول کشید تا بلافاصله بدانم ساعت چند است، خیلی! شاید یک سالی طول کشید، اوایل نه که نشود ها، می شد، اما آنقدرها هم بلافاصله نبود... همان شب هم تصمیم گرفتم "به به" ها و "اه اه" های کسی را نشنوم و به هیچ کجایم نباشد نظر هیچ کس!! از همان شب به بعد اینجا بزرگترین آرامش دنیای من شد! از همان شب به بعد همه گفتند مهدیه لطیفی به مخاطب احترام نمی گذارد و هنوز هم هنوز است می گویند!!... تا سال 91 ساعتم را برعکس بستم، هیچ کس از هیچ طرفی نمی توانست بخواند اش و من آن قدر ناجالب بودم که این جالب ترین چیزی بود که داشتم!! ولی بالاخره باید یک کاری را در دنیا فقط خودم می کردم دیگر؛ باید خودم با خودم یک رازی می داشتم! (من عاشق رازم!) آن روز که گفتی غیرمنتظره ترین کاری که در زندگی ات کرده ای را به من نمی گویی چون به هم رازت قول داده ای که تا هیچ وقت هیچ کس نفهمد اش، عادی برخورد کردم، صنم چندانی هنوز نداشتیم که بدانی در دلم چه می گذرد از گذر هر واژه...، یادم نیست چطوری حرف را عوض کردم، اما دلم می خواست بنشینم و زار زار گریه کنم! دلم برای بی راز بودن ِ خودم با هیچکس سوخت! یادِ آرزوهایی که داشتم و فراموششان کرده بودم افتادم! دلم ریخت، خیلی بد است که آرزوهایت را به زمان فروخته باشی و بیخیالشان شده باشی و یکهو یادشان بیفتی! هیچ فرقی نمی کرد رازها چی بوده باشند، همین که بین دو نفر بمانند برای همیشه، به قدر کافی قشنگ هست! و "قشنگ" ها همیشه برای هرکسی که باشند مطمئنا برای من یکی نیستند! خلاصه... وقتی هیچ خری نبود که هیچ چیزی را فقط ما دو تا بدانیم، خودم که تنهایی می توانستم! نمی توانستم!؟ حالا ها یک سالی می شود که درست می بندم اش؛ و این نشانه ی خوبی نیست، "معمولی بودن را انتخاب کردن" بدترین جنایتی ست که می شود در حق خود کرد!... من دیوانه متولد شده ام، نشان به آن نشان که 13-14 ساله بودم که نشستم و برای خودم الفبای اختصاصی اختراع کردم! من ایمان داشتم یک روزی یک کسی لیاقتش را خواهد داشت که آن الفبا را یادش بدهم و فقط خودمان دوتایی بلد باشیم نامه هایمان به هم را بخوانیم!... من ایمان داشتم اما بماند که من به هرچه ایمان داشتم "جهان" تمام تلاشش را کرد که بی ایمانم کند و همیشه هم دستی آخر داریه و تنبک و دُهل ِ پیروزی نواخت!! من خیال می کردم اگر لیلی و مجنون های معاصر بشویم و بعد بمیریم حتما جهان مشتاقِ خواندنِ آن نامه ها خواهد بود و از اینکه می دانستم که نخواهد موفق شد و حرصش خواهد گرفت لذت می بردم! دوست داشتم با یک کسی که قرار بود بعدها بیاید و بماند و بماند و بماند...، مثلا با "تو"، دنیا را حرص بدهیم! دیوانه بودم دیگر؛ دستِ خودم که نبود، دیوانه بودن ذاتی ست، و اگر نه اگر حتی یک ذره اکتسابی بود آرزو می کردم تو هم دیوانه شوی! من هنوز آن خط را بلدم، کار سختی نبود، 32 تا حرف هم نداشت، مثلا تمام (ز،ظ،ذ،ض) ها و (س،ث،ص) ها و غیره ی این حروف تکراری همه شان یکی بودند، یکی دو سالی هی نوشتم و تمرین کردم... محال نبود؛ حالا فقط باید باقی عمرم را صبر می کردم برای پیدا کردن کسی دیوانه تر از من و شبیه به تو!... آن قدر طول کشید که از سرم افتاد؛ نه فقط همین، که خیلی چیزها از سرم افتاد! حالا ها کسی هم اگر پیدا بشود آن قدر خسته ام و آن قدر عاقل، و هر که هم که به مسیرم می افتد آن قدر سی ساله تر از من است و آن قدر خسته تر است و آن قدر عاقل تر، که برای از ابتدا دیوانگی کردن فرصتی نداریم! فرصت از آغاز به "پایان" قد می دهد تنها!... می دانی!؟ وقتی این همه دیر عاشق می شوی یا باید سریع بحثِ عاری از عشق و معنای ازدواج را راه بیاندازی، یا یک چیزی برای نماندن و رفتن دست و پا کنی! وقتی این همه دیر عاشق می شوی، وقتی مار گزیده ای و آب دیده، از زمین و زمان می ترسی، به همه چیز شک داری، باور نمی کنی دنیا بتواند دوباره شروع شود، بعید می دانی چیزی که باور کرده ای که واقعیت ندارد واقعی شود! و همیشه هم دوباره اشتباه است، و هر بار مصر تر می شوی که تنهایی خیلی هم بهتر است و اصلا به جهنم که تنهایم، ولی مثل سگ به خودت دروغ می گویی! عزیزم تو که سهلی، من که سهلم، "بشر" هرگز تنهایی را ترجیح نمی دهد، مگر به دروغ!... و دروغ هایی که به خودمان می گوییم تلخ ترین دروغ های تاریخ اند!! آن روزها قرار نبود پیدا کردنت تا سی سالگی طول بکشد، سی سالگی خیلی دور بود... اصلا قرار نبود هیچ وقت سی ساله شوم!، چه برسد به اینکه تا سی سالگی ذره ذره و با چنگ و دندان و دست و ناخن، گور دیوانگی هایم را بکنم! که کندم!؛ بی آنکه بدانم... اما کندم! کندم و حالا تا خرخره در بی عشقی گیر کرده ام! و تازه تو با این همه برمیگردی و میگویی که هیجانات و احساساتِ من زیادی زیاد است!؟؟ کجایش را دیده ای آقا!؟ کجا بودی وقتی می توانستم به سادگی برایت بمیرم!؟ کجا بودی شب های 20 سالگی ام!؟ همیشه با کلاه ِ سیاهی رد می شدی از خواب هایم، شبیه یه هیچ کدام از پسرهای توی خیابان ها نبودی، و آن قدر نوشته ام آن شب ها برایت که حالا انباری های خانه مان برای دفترهای آن روزهایم جا ندارد! یک بار چندتایشان را آتش زدم! آقا من از بالای ابرها چند سالی می شود که با سر زمین خورده ام؛ این هیجانات، انگشتِ کوچکِ چیزهایی که در دلم مُردند هم نمی شوند!... من هنوز با هیچ خری، نه ببخشید، من هنوز با هیچ مردی سفر نکرده ام، کیک نپخته ام، کتاب نخوانده ام، نامه نگاری نکرده ام، ساز نزده ام، تخته نرد بازی نکرده ام، زیر باران ندویده ام،... حالا ها بخواهم هم نفسش ندارم! من هنوز سهم کمی که از دنیا طلب دارم را نگرفته ام!... و تو خسته تر از آنی که بفهمی از دنیا زمان زیادی باقی نمانده است، اگر عاشقم نشوی برای همیشه باخته ای؛ اگر عاشقت نشوم برای همیشه باخته ام! هیچ اتفاقِ بهتری هم در حالِ رخ دادن نیست، میگویی نه!؟ بنشین و تماشا کن...! یا نه، غلط کردم، ننشین و تماشا نکن،... بیا به "معمولی بودن" راضی نشویم!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢