نوستالژی های سال ها بعد!...

من و بیراهه های عالم

منم و شک ، منم و شبهه ، منم و هزارسالگی و تکرار کرور کرور اشتباهات چهارده سالگی ! بیراهه های عالم را چشم بسته از برم ! این خط آخر بازی را آنقدر کت و کلفت کشیده اند که خودش یک نسل راه است ! چارتاق گشوده بودم درهای دلم را ، خدا هم بود ، بس که از چپ و راست اضافی و اشتباهی ره گم کردید و از پنجره آمدید و از دیوار رفتید درها همه تار عنکبوت بست ! منم و خدایی که از دلم دلشکسته گذاشت و رفت ، رفت و عجیب بر مسند حق لمیده حالا ! حال بازی ندارد و جای دوست ، بنده صدایم می زند ! بوی باران می آید ، دلم ایوان خانه ی مادر بزرگی که هرگز نداشته ام را می خواهد ! منم و بی خدایی و شمایی که حق به جانب گرفته اید و دلی که آشوب است ! منم و بیکاری ، من و بیکاری دست در گردن هم انداخته ایم و عزم نا کجا داریم ! دلم زندگی می خواهد ، زندگی با خر و خرمای یکجا ! منت کشی کردن کار سختی نیست ، خدا را دوباره دعوت می کنم ، تو را به خدا از راه راست بیا ! از راه راست بیایی دور هم می نشینیم سه تایی ، خدا دوست صدایمان می زند ، باران هم می بارد با طعم بی خیالی ! سه تایی عکس می گیریم ، لیسانسه می شویم ، می خندیم ، کیک کشمشی می پزیم خمیر و خراب ! ناکوک اگر بنوازی و بیراهه های عالم را پیش پایم فرش کنی ، هزار سالگی را هم رد می کنیم و به آرزو هایمان نمی رسیم !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦