نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

ساماندهی سرزمین های افسانه ای

سراسیمه از اتاق پرید وسط حیاط ، انگار جنی چیزی دیده باشد ، مشتی آب حوض کوبید توی صورتش و تازه یادش آمد خواب دیده ، نفسی کشید . خواب دیده بود چیزی شبیه جبرئیل اما توی مایه های ازرائیل بر او نازل شده بود و از خواسته بود پیامبری کند ، پیامبری بر ملک افسانه ای و لامتناهی ای که سال ها برای ساختنش توی ذهن خودش عرق ریخته بود و حالا که تمام شده بود و همه ی گوشه کنارهاش شکل گرفته بود ، بی پیامبر و بی هیچ چیزی همین جوری ولو مانده بود توی خلقت و نگرانی خدا را برانگیخته بود ، راستش اعتقاد داشت دنیای ذهنی تک تک آدم ها جزو خلقت به حساب می آید ! به اتاق برگشت ، توی آینه خودش را نگاه کرد چون انتظار داشت دور سرش نورانی شده باشد ، اما نشده بود . خزید روی تخت لابه لای ملافه ها و عروسک ها ، سرش را فرو برد توی بالش و به خودش قول داد خوابش را یادش نرود ، و خوابید . صبح سر از یک آپارتمان فسقلی توی طبقه ی چهارم یا پنجم در آورد و تازه معلوم شد خواب دیده که از خواب پریده ، خواب دیده که نفس راحتی کشیده ، خواب دیده که دوباره گرفته خوابیده ! ته قهوه جوش یک کمی آب جوشیده ی سرد شده ی روز قبل مانده ای بود که حال عوض کردنش را نداشت ، دکمه ی On قهوه جوش را که زد تازه یادش آمد توی یکی از دو تا خواب توی هم پیچیده اش وحی عجیبی دریافت کرده ، و با احساس مسئولیت ستایش برانگیزی سعی کرد دنیای افسانه ای ذهنش را سر و سامان بدهد ، اما وقتی به خودش آمد که دنیاش عین نسل دایناسورها منقرض شده بود و در اثر سامان دهی زیاد رفته بود قاطی حقیقت تلخ توی آپارتمان ! عاقلانه بررسی کردن رویاها ، مثل ریختن آب است روی سر زن جادوگر ! سر که برگرداند آب قهوه جوش تا قطره ی آخرش بخار شده بود و داشت می سوخت .

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦