نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

همه چیز علنا اشتباه است

سال می آید سال می رود از در این خانه بیرون نمی روم ، آن قدر که به حتم اگر خانه مجردی بود درهایش تار عنکبوت می بست ، بیرون هم که می روم گشت ارشاد عین یک جفت دست زمخت و بد صفت و بی پدر و مادر گلویم را به جرمی نا معلوم می گیرد می فشارد . این خیابان ها راه رفتن ندارد وقتی نمی توانی انتخاب کنی با چه کفشی رویشان راه بروی ! این شهر زندگی کردن ندارد وقتی مانتو های مخملی دراز و سیاه پشت ویترین ها فحش هایی اند به من ! نمی توانم به شمع های نارنجی و صورتی خوشگلی که تا شب عید نشود پیدایشان نمی شود دل خوش کنم ، انگار هیچ وقت شمع دوست نداشته ام ! سر درد می گیرم و دست چپم انگار چشم دیدن کتف چپم را ندارد که می خواهد کنده شود بیفتد ، تاریک است در و دیوار مغزم ، تاریک تاریک ، تاریک است و عین معمایی سفسطه وار ، که طرح شده برای حل نشدن ، زل زده به منی که مداد بر لب ، سعی می کنم به قانون جهان ، که خدا نامی قایمش کرده توی صندوقچه ی مخوف و عجیبی که رمز قفلش به عقل جن هم نمی رسد ، دست بیابم ، که ببینم چرا آدم ها بیخودی قد می کشند و بیخودی نمی فهمند که همه چیز علنا اشتباه است ، جز لذت غیر قابل وصفی که بادکنکی به دختر بچه ی دو ساله ای می بخشد !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦