نوستالژی های سال ها بعد!...

دست و پای این وبلاگ شکسته است!

چقدر بدم میاد از اندوه های وبلاگی! چقدر بدم میاد از اینکه بیام بنویسم آه چقدر بد شد که من دلم گرفته و روز به روز آدما عوضی تر میشن و اینا!... و تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که هیچی ننویسم و سکوت کنم و هی برم تو خودم و هی برم تو خودم! دیدید بعضی ها هی میرن تو الکل و هی میرن تو الکل؟، یا هی میرن تو عشق و هی میرن تو عشق، یا هی میرن تو روزمرگی و هی میرن تو روزمرگی، یا میرن تو دود، یا هرچی... منم عادت کردم هی خراب شم رو سر خودم! به جهنم که یکی نمیاد بگه چه مرگته!؟... قضیه اینطوریه که وقتی روحم داغون نیست نمی تونم بنویسم، وقتی روحم یکمی داغونه می تونم بنویسم، اما وقتی خیلی داغونه بازم نمی تونم! بنابراین ببخشید اگر دست و پای این وبلاگ مدت هاست که شکسته است!

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱