نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

نئشگی در مرداب

من از آرزوی عشق گذشته ام مدت هاست! مثل گذشتن از آرزوی داشتن چوب دستی جادویی ای شبیه به چوب دستی های جادویی ِ فرشته های تپل مپل کمپانی والت دیزنی!!... از چیزی که "نیست" باید هر چه زودتر گذشت! منتها مسخره این است که دلت بخواهد از کسی متنفر باشی و با کسی دعوا داشته باشی اما این یکی هم نباشد!... وقتی هیچ حسی به هیچ کس نداری و هیچ انتظاری هم نداری که شاید بشود حسی به کسی داشته باشی، یعنی نئشگی در مرداب! زندگی مرداب است، اما نمی فهمی،... کشیده می شوی هر لحظه و هر لحظه به عمق تر، اما نمی فهمی،... همه چیز خوب است، معمولی ست، همینجوری است و همینی است که هست، اما نمی فهمی...! تو نمی فهمی که این آرامش ِ نه خوب و نه بد، ترجمان ِ مسلم ِ پلاسیدگی و رخوت است! ترجمان ِ مستقیم ِ مُردن در عین زندگی!...  " تو عقده ی عشق داری عقده ای ِ ندید بدید!؛ باید یکی بیاد عاشقت شه بدبختِ خاک برسر، تا شرّ ات کم شه"! این جمله از الطاف یکی از خوانندگان وبلاگ است که شامل حال من شده است همین دو روز پیش!... و یکی نیست بگوید آهای آقای نسبتا محترم، چرا سرت را نمی کنی توی زندگی خودت؟! ها؟! من که می دانم این آقای آرتور چقدر درست می گوید که زن ها همه شان عقده ی عشق دارند و به هیچ درد دیگری نمی خورند،... آرتور شوپنهاور را می گویم،... من که بی هیچ بارقه ای از سر سوزن حس فمینیسمی موافق این گفته ها هستم، لا اقل این اراجیف ات را به کسی بگو که خودش اینها را نداند و از دانسته ی تو چیزی به دانسته هایش اضافه شود!!.. ما زن ها همه عقده ی عشق و نوازش داریم، و این دقیقا زیر سر نامردی ِ توست؛ و نامردی ِ تو نیز زیر سر طبیعت! طبیعت در اشتباه کردنش هرگز اشتباه نمی کند! طبیعت دقیق ترین رفتار را دارد اما به احمقانه ترین شکل ممکن! و نامردی ِ تو، و عقده ی عشق ِ من، همه جزوی از طبیعت است؛ و نه من مقصرم، نه تو، نه حتی طبیعت! این آقای آرتور هم بیخودی حرص می خورده از این بابت؛ یادش رفته لابد که همه اش زیر سر طبع است و بلاتغییر!... بیچاره مرداب هم اراده ای که ندارد از خود؛ این قانون مرداب است که هر لحظه و هر لحظه به عمق تر بکشاند ات!... پس همین نئشگی را باید قدر دانست؛ که مصداق ِ بی تفاوتی ست! خلاصه که آفرین بر اطلاعاتِ عمومی شما!، بله ما زن ها عقده ی عشق داریم، یا نه؛ ببخشید، نداریم، "دااااااشتیم"! گذشته است از ما آقا! این حرف ها برای ما خاطره است! مثل خاطره ی آرزوی داشتن چوب دستی ِ جادویی ای...

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱