نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

تنها سفر نرو

چاوشی با صداش التماس می کند که عمیق تر احساسش کنی ، الکی دوستش دارم به همان سانی که الکی از خودم متنفرم این روزها ، پشتم خمیده شده و گردنم سایه ی درد مدامش را از سرم کم نمی کند از بس نشسته ام و نوشته ام ، نشسته نوشته ام ، نوشته های نشستنکی نوشته ام ، نمی دانم ! (تنها ترین من تنها نزار منو ، تنها سفر نکن ، این دل شکسته ی از...) سفر کجا بود ؟ دل ترانه سرا ها خوش است یا دل من نا خوش ؟ آدم ها پا روی دل هم یا پا روی دل خود می گذارند و از زندگی هم پا پس می کشند و پایشان را از شهر یک کیلومتر هم آن طرف تر نمی گذارند ! و زمین می گردد ، و سر ساعت مقرر سال دوباره تحویل می شود ، و سهراب ، لبخند بی تفاوتیت را دوچندان می کند و یادت می آورد که هنوز نان گندم خوب است ! کی سفر کرده این وسط و کی از عواقب سفر یار سقط شده این وسط ؟ این سفر چیست که همه هی می خوانند تنها سفر نکن ، بی من سفر نرو ، رفتی سفر بیا ، نکنه بری سفر بهت خوش بگذره دیگه نیای ، دیش دام دارام دیدام... !؟ با این همه چاوشی با صداش مجبورت می کند عمیق تر احساسش کنی .

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦