نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

ظاهر و باطن

یک نفر آمده پهن کرده خودش را روی من که هر چه از پشتش فریاد می زنم من این نیستم هیچ کس باورش نمی شود ، و تمام کارهایی را می کند که نقیض حرف هام است ! همه هاج و واجند و گاه پشت سرم مسخره ام می کنند ! خوابم می برد به راحتی ، راه زیادی تا فمینیست شدن ندارم ، فمینست که نه ، ضد مرد . چه پدر ، چه شوهر ، چه دوست پسر ، همه به لجن می کشند آزادی ات را ! یک نفر آمده پهن کرده خودش را روی من که همیشه بی حوصله است ، و تو ، و شما ، خنده تان می گیرد که برای کسی که همیشه خودش داوطلبانه توی قفس چپیده است دیگر چه فرق می کند مردی بهش بگوید نپر ! فرق می کند ، باور کنید فرق می کند . من این پوسته ی دروغ گو را جر می دهم آخر تا نمرده ام ! پس تا وقت دارید حسابی بخندید و خیال کنید حرف هام خیالات است !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦