نوستالژی های سال ها بعد!...

نوستالوژی می کُشد آدم را!

ما هر قدمی که برداشتیم، به سمتِ دور شدن از چیزهایی بود که در قدم ِ قبلی داشتیمشان و بهترشان را می خواستیم! باید در روستایی دور، کودکی ام را راس ِ سیزده سالگی ام، با شب زفاف به بزرگسالی ام پیوند می زدم!... که ما هر قدمی که در این دنیایی که نه سنتی بود و نه مدرن برداشتیم، به سمتِ حجله ی کوتاه مدتِ بعدی هایی بود که بدتر از قبلی ها بودند! "سرگردانی" گربادی ست تند و بی مروت، که می چرخاند ات تا بزرگ شدن، و بزرگسالی ات را به تنهایی ِ پر از خاطراتِ تکه پاره ی جوانی ات گره می زند، و حالا تو می مانی و بر و بر زل زدن به این عروسکِ چهل تکه!... "نوستالوژی می کُشند آدم را!"... پارک گفتگو را قدم می زدیم و گفتگو می کردیم که کسی کنارم گفتگو کنان برگشت و گفت: "...مثلا من اگر جای این پیرمرد ها بودم با شنیدن صدای بنان حتما می مُردم؛ نمی فهمم این ها چرا نمی میرند؛ نوستالوژی می کُشد آدم را!" و با چنان احساس ِ اطمینانی این جمله ها را گفت، که از آن شب به بعد هر بار که کلمه ی نوستالوژی را می شنوم قلبم به سینه ام چنگ می زند چنان چه مادری که بر گور دختر سیزده ساله اش بر سر و صورت! راست می گفت؛ نوستالوژی می کُشد آدم را! می کُشد این عروسک چهل تکه آدم را!... نوستالوژی های ما وقتی مدام آدم به آدم می شویم و به هیچ کجا نمی رسیم، عروسکِ چهل تکه ی تکه پاره شده ای ست که نقش ِ آیینه ی دق را بازی می کند در این خیمه شب بازی ِ زندگی!... قلبم به سینه ام همه اش چنگ می زند این شب ها، چنان چه ماهی ِ بیرون از تُنگ افتاده ای بر خاک!

   + مهدیه لطیفی ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱