نوستالژی های سال ها بعد!...

خاطره ی خط روی خط شده

می خواهم بنویسم اما تصویر بی دلیل و به شدت واضحی که نمی دانم جزو خاطرات کدام بخت برگشته ای ست و اشتباها توی سر من افتاده ، نمی گذارد ! انگار صاحبش به فکر نوشتنش یا نیفتاده یا بلد نبوده یا فراموشش کرده حتی ، که اینچنین دست به دامان من بی حوصله شده است ! دو نفر سنگ بی خاصیت که به درد پله شدن هم نمی خورند و به درد چیده شدن دور حوض پارکی هم نیز ، بی حرف ، بی حس ، بی دل ، شانه به شانه راه می روند ، غریبه یا آشنا ، بی هدف یا با هدفش را نمی دانم علی رغم وضوح دیوانه کننده ی خاطره ای که مال من نیست ! ریچارد براتیگان را تازه تصمیم گرفته ام کشف کنم ، دیر است اما ارزشمند هم نیست ؟ ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است ، من نمی گویم ، همه می گویند ، هیچ کدام از ضرب المثل ها را من نساخته ام البته ، اما به نفع من اند ! این دو نفر توی سرم همچنان راه می روند ، دور دنیا را راه می روند و پاهایشان را از سر راه آورده اند لابد ، راه می روند و هر یک جداگانه سعی می کنند یا دوباره دیگری را دوست بدارند و آب ریخته را به هر جان کندنی شده جمع کنند ، یا از هم متنفر شوند و قید آب ریخته را بزنند ! خورشید غروب نمی کند ، دنیا به آخر نمی رسند ، باد نمی آید ، آدم ها محو نمی شوند ، آدم ها عجول و نا مهربان دنبال کار و زندگی خودشان می روند ، ماشین ها پشت ترافیک سردرد می گیرند و چراغ ها تا ابد قرمزند ، بر خلاف خاطره های من ، این خاطره ای که می تواند مال دخترک باشد که سلانه سلانه قدم بر می دارد یا مال پسرک که سلانه سلانه قدم بر می دارد ، هیچ کجاش رویایی نیست ، تا جایی که می شود به سادگی تهران را شناخت !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦