نوستالژی های سال ها بعد!...

معمای آدم ها خیلی زودتر از چیزی که فکرشو بکنیم حل میشه

آدم ها از دور خیلی دوست داشتنی تر اند، و من غریبه ها رو تا وقتی که غریبه بمونند دوست تر دارم! آدم ها از نزدیک دروغ محض اند، سراب اند و خالی!... معمای آدم ها از نزدیک خیلی زود تر از چیزی که فکرشو بکنیم حل میشه!!!... دنیای مجازی بدی های زیاد داره، اما خوبی های کمی هم نداره! داستان از این قراره که: ما ها برای فرار از دنیای واقعی ای که به کام ما نمی گرده به دنیای مجازی پناه می آریم و دوباره برای فرار از آدم های مجازی و غیر قابل لمس به دنیای واقعی بر می گردیم و این چرخه ی دیوانه کننده چه بخواهیم چه نخواهیم داره توی این قرن اتفاق می افته و ما ها هم داریم توی همین دوره زندگی می کنیم! اینکه هنوز دلی برای دلی در زمان و مکان و موقعیت درست بتپه فقط یه احتماله، یه شانس؛ و قانون احتمالات هم که در ریاضیات به هر حال در ذاتِ خودش به سمتِ صفر میل می کنه؛ هیچ کاریش هم نمیشه کرد! و ما هم توی همین نقطه از زمان ایستادیم! می خوام غریبه ها رو دوست داشته باشم، همونطور که 10-11 ساله واسه کسایی که نمی شناسمشون می نویسم اینجا توی وبلاگ و بخش نظرات رو هم برداشتم و اون همه ارادت و محبت و امید رو از غریبه هایی که جوابشون رو نمیدم که نزدیک تر نشن میگیرم توی ایمیل ها،... و دوستشون دارم و همین برام کافیه و دلم نمی خواد بدونم چی کاره اند و چند سالشونه و چه شکلی اند و غیره!... من هستم! بقیه ش هم بالاخره یه جوری می گذره دیگه؛ از سیاهی بالاتر که رنگی نیست، هست!؟ فوقش اینه که آخرش به این نتیجه می رسی که یه سگ بخری که عشقت روی دستت نمونه، و آخرش هم مرگه دیگه!... غیر از اینه؟! اصلا چه فرقی می کنه قبلش چه جوری گذشته باشه!؟... آدم ها می میرند و به هیچ کجای جهان هم نیست که زنده بودنشان چه دردی داشته است!!... سگ ها تنها موجوداتی اند که بدون توجه به قانون شانس و احتمالات هیچ وقت نمی زارن عشق و مِهرت بخوره تو در و دیوار!... و همیشه هم آخرش ناخودآگاه می رسم به این جمله از خودم که به شدت دوستش دارم: به جهنم که نیستی! مگر مغول ها یک قرن ِ تمام حمله نکردند؟! مگر نگذشت؟! نبودن تو هم می گذرد؛ از کابوس مغول ها که بدتر نیستی عزیزم!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱