نوستالژی های سال ها بعد!...

کسی باید این عشق را از وسط نصف کند!

ما خواب هایمان را بسته بندی کردیم و برای همسایه ها فرستادیم، درست از همان لحظه ای که شما دستگیره ی در را چرخاندی! یادش به خیر... یادش به خیر آن همه خواب های بیخیالی که به خواب و خیال بدل شده اند حالا، و آرزوی دوباره بودنشان چقدر دور می نماید، دور تر از تیر رس ِ کمان ِ هر آرشی، دور تر از دسترس ِ دست های دوباره به اشتباه عاشق شده ی من! اصلا می دانی؟! همیشه تا بوده همین بوده و بعد از این هم همین خواهد بود، اصلا چیزی اگر غیر از این باشد تعادل دنیا به هم می خورد انگار؛ کج می شود انگار دنیا؛ کوله می شود انگار دنیا؛ قرآن ِ خدا غلط می شود انگار!... همیشه همین بوده و خواهد بود که شما دستگیره ی در را بچرخانی و بیایی و از سر شیطنت، از سر اشتباه، از سر بیکاری، محض تفنن، محض خنده، یا نمی دانم محض ِ هر چه، یک دالّی ِ کوچک بگویی و بروی بست بایستی در حاشیه ی متن؛ و ما وسطِ این متن بیچاره شویم یک عمر!... ببین جانم! این دختری که اینجا بی خواب های بیخیال ِ قدیمی اش ، سردرد های بی قرار و بی قراری های سردرد افزایش را روی دست گرفته است و روز به روز، شب به شب، تو را دوست تر دارد، همه چیز را خوب می داند. مثلا خوب می داند که تو چرا می ترسی پا بر متن بی پروای من بگذاری؛ خوب می داند این دل ضربه هایی که کمر به دیوانه کردنش بسته اند از کجا آب می خورند و به کجا ختم می شوند؛ خوب می داند چشم های تو ظرفی خالی از دوست داشتن اند؛ و خوب می داند دوست داشتن حد دارد، اندازه دارد، زیادی که باشد دل را می زند، پس می زند، سر می رود از سر ظرف و همه چیز را بدتر و بدتر می کند و ظرف ِ تو را خالی تر و خالی تر!! همه ی اینها را می داند و به تجربه ی تاریخی ِ تاریخ اعتماد دارد و همچنان هم هیچ غلطی نمی تواند بکند! و باور کن، باور کن، باور کن، ترجمه ی هر تپش ِ اضافه و خارج از برنامه ی دلش را به تمام زبان های زنده و مرده ی دنیا بلد است! ولی عشق، این عشق ِ لاکردار، دست و پای آدم را طوری می بندد که تمام دانسته هایت یکجا به دردِ لای جرز دیوار هم نخورند! (آچمز شدن اصطلاح ِ خوبی ست!) و درد ها، این دردهای لاکردار، همیشه از همینجا آب می خورند که یکی به اندازه ی هر دو نفرشان آن یکی را دوست دارد! و کسی باید باشد که این عشق را قسمت کند؛ کسی باید باشد که این عشق را از وسط نصف کند و نصفه ی دیگرش را در دل تو بکارد تا بلکه من خوابم ببرد شب ها! کسی باید باشد که... راستی چه کسی!؟ اصلا کو کسی!؟ کدام کسی!؟... و خدا هم که رفته است که رفته است!... به کدام جهنم رفته ای خدای خوب و قادر و متعال؟! نمی شود برگردی بیایی دور هم باشیم خداوندِ باریتعالی و مهربان و رحیم و کریم و غیره...!؟ اسپرسو هایم حرف ندارند. دنیایم آنقدر تلخ هست که اسپرسو هایم حرف نداشته باشند! هِی... با شمایم عزیزم! نمی شود برگردی بیایی ببینی این بی قراری ِ مزمن ِ ناخوانده دارد قلبم را له می کند زیر وردنه ی بی ملاحظه ی لامذهبش!؟ نمی شود بیایی این وردنه را از دستش بگیری و بگویی دست از سر من بردارد!؟ اصلا ما غلط کردیم؛ ما غلط کردیم شما را انکار کردیم، خوب است؟! برگردید و این عشق را از وسط نصف کنید و به ما ثابت کنید که هستید و روی آگاهی ِ آب و روی قانون ِ گیاه لم داده اید و قدرت های ماورایی دارید! شما چیزی از زمین نمی دانید؛ به خدا عشق می کُشد آدم را!

   + مهدیه لطیفی ; ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱