نوستالژی های سال ها بعد!...

Pause/Play

همین الان به یه نتیجه ای رسیدم در مورد خودم! بنابراین اگه اومدید توی صفحه ام که نوشته ای نثری متنی شعری چیزی یا هر چیز ادبی دیگه ای توش پیدا کنید، این بار من رو معاف کنید! من فقط از سر هیجان ِ کشف ِ این خصلت در خودم دلم می خواد یه جایی بنویسمش! همین...! کشف کردم من هرگز یه مدلی عاشق نمیشم که اگه طرف رفت ماه ها اشک بریزم و سال ها یادش کنم، اثرش یه جوری در من می پره که انگار هرگز نبوده! اما تا وقتی هست، با تمام ِ احساسم هستم، یعنی با همه ی همه ی دلم، و با همه ی فکر و ذهنم، بی حتی یه ذره خرده شیشه، بی حتی یه ذره عقل؛ و با عشقی دو سه هزار برابر همه ی فرهاد و مجنون و این ها!... چرا من این مدلی ام!؟ کی باور می کنه؟! خودم کدومشو باور کنم!؟ یعنی انگار همزمان با لحظه ی ورود طرف به ذهن و زندگیم یه دست ِ ناشناس دکمه ی Pause عقلم رو فشار میده و با رفتنش دکمه ی Play رو! این بهترین مثالی بود که می شد پیدا کنم! چرا آدما تا هستن نیستن و تا نیستن هستن!؟ و چرا نمی خوان این پازل رو درست عین ِ آدم بچینن و تا هستن باشن و تا نبودن نباشن!؟

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱