نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

درد های به زمین رانده شده

آدم ها می میرند و به هیچ کجای جهان هم نیست که زنده بودنشان چقدر درد داشته است! چقدر درد که شب ها بین دیوار ها ماند و صبح ها هیچ کس پس مانده اش را پشت ِ پلک های شب نخوابیده شان ندید! چقدر درد که تبدیل به دعاها شد و حتی از سقف سیمانی اتاق ها هم رد نشد!! چقدر درد که همین امشب در پس کوجه های این شهر شلوغ می خندد به ریش ِ آدم ها؛ چقدر درد که همین امشب توی هر سلولی ست، سلول سلول است، سلول زندان ها، سلول مغز ها! چقدر زندان، چقدر بیمارستان، چقدر تنهایی، چقدر شکست، چقدر فقر، چقدر آرزو! چقدر ها که می میرند همین امشب از این درد ها! آدم ها می میرند و دختر های دبیرستانی هنوز توی خیابان ها راه می روند و غش و ریسه به عکس دوست پسرهای تازه پیدا کرده ی هم می خندند و آرزو می کنند عاشق شوند! مردم درد می کشند و عشق هایشان را با قرص ها به دست زمانه و فراموشی می سپارند، مردم درد می کشند و کلافگی هایشان را زیر پتوهایشان جا می گذارند، مردم درد می کشند و هدفون را بیشتر روی گوش هایشان فشار می دهند مثل من! مردم درد می کشند و هیچ معجزه ای در کار نیست. زنان درد می کشند و بچه ها به دنیا می آیند برای درد کشیدن و مردها درد می کشند برای بزرگ شدن ِ این دردهای به زمین رانده شده! هر نوزاد یک درد است! پابلو نرودا بود که می گفت هر نوزاد یعنی یک امید به اینکه خدا هنوز از زمین نا امید نشده است!؟ شک دارم اما انگار خودش بود، حالا نرودا یا هر که که بود، اشتباه ِ بزرگی کرده است! هر نوزاد یعنی یک بی خبر از همه جایی، محکوم به زندگی، محکوم به درد!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱