نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

تفکر کهن و نگرش نو در ادبیات

مسئله اولی که طرح می کنم این است که ادب کهن برچه نوع تفکری بنا شده است؟ بعد می خواهم در باره این که داستان یا قصه هایی که در گذشته نوشته شده بر چه تفکری بنا شده و چگونه نوشته می شده است صحبت کنم و بعد هم اگر رسیدیم در مورد این که داستان معاصر دارای چه تفکری است سخن خواهم گفت . ابتدا توجه اتان را به این غزل حافظ که حتما یادتان است جلب می کنم:
در ازل پرتو حسنت به تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


اگر به غزل نگاه کنید هفت بیت دارد. می تواند تا دوازده/ سیزده بیت هم داشته باشد. یک غزل قالبش به این شکل است : یک وزن مشخص را می گرفتند، دوبار تکرار می کردند تا به آخر... وزن واحد بود و انتهای ابیات درقافیه ها مشترک بودند. دو مصرع بیت اول هم قافیه هایش یکی بود و در آخر نیز شاعر نام خود را می آورد. پس مهم قافیه ها و وزن مشخص تا به آخراست. چرا این قالب را انتخاب می کردند؟ (منظور من از قالب، فرم نیست. من قالب را به معنی ظاهر می گیرم و فرم را به معنی بده و بستان درونی یک کار.) چرا قالب به این شکل است؟ من فکر می کنم که این قالب با تفکر کهن تطبیق می کند. بنیاد تفکر کهن مثلا فرض کنید بر فلسفه اسلامی:
ارسطو، افلاطون، و فلوطین، و ریختن این سه تفکر اسلامی یا برعکس ریختن تفکر اسلامی بدوی در این قالب بوده است. تعجب خواهید کرد که بین حتی قالب غزل و تفکر فلوطینی چه مناسبتی وجود دارد. در تفکر فلوطینی خدای بسیط و احد نمی تواند دنیای متکثر یعنی دنیای مادی را بوجود بیاورد چون از واحد، جز واحد صادر نمی شود. به همین جهت سلسله مراتب قائل بودند. خداوند عقل اول را بوجود می آورد، عقل اول فلک اول را. عقل اول و فلک اول عقل دوم را و همینطور می رسیم تا عقل دهم که مرادف با فلک ماه است و هستی را بوجود می آورد. از عقل دهم به بالا مجرد است. هرچه بالاتر می رویم تجریدش بیشتر است. دنیای فرودین، دنیای پر از ظلم و شقاوت و بدوی و شیطانی، زیر فلک ماه است . فلک ها هم دایره ای هستند. توجه کنید به بیت ها: بیتها دایره می زنند یعنی سربیت شروع می شود و بعد به قافیه ختم می شود. انگار که دایره می زنند؛ کره یا دایره ای که افلاطون آنرا کامل ترین شکل می داند. این که هر بیت زیر بیت دیگر می آید شبیه به افلاک متعدد است و ابیات مثل پوسته پیاز توی هم قرار گرفته اند. حتی می توان گفت قافیه های یکسان در مصرع های بیت اول نشانه ای از خدای احد و واحد است.... . در باره غزل و تطبیق آن با ذهنیت حاکم برجهان قدیم می توانیم بحث مفصلی بکنیم.
پس در حقیقت انگار می خواهم بگویم که در زمان ما گفتن غزل، قصیده یا مثنوی کار هجوی است. ولی خوب خیلی ها این کار را می کنند. خیلی ها نمی توانند که با تفکر جدید، قالب جدید بیآفرینند. یعنی ممکن است تفکر جدید باشد اما در قالب گذشته بیان شود و یا برعکس ممکن است در قالب جدید تفکر کهن را بیاورند مثل همه شاعران مثلا دولتی جمهوری اسلامی . وقتی ما می رسیم به این که افلاکی وجود ندارد و خورشید مرکز ستاره هائی است که به دورش می چرخند و بعد به بحث کهکشان ها می رسیم و به کل هستی، پریشانی و در عین حال نظم آن، به گمانم قالب نو مطرح می شود. درباره این که آیا قبلا تفکر جدید به ایران رسیده یا قالب جدید یا فرم جدید می توان بحث کرد . ولی تفکر پس از گالیله مترادف با شعر نو و داستان است. از تمام آثار قصه مانند قدیم مثلا شیخ اشراق _قصه ای که همه شما خوانده اید_ منطق الطیر عطار، تا برسیم به قصه مثلا حسین کرد شبستری و امیرارسلان و .... چه مناسبتی با تفکر ارسطوئی، افلاطونی، فلوطینی دارند؟ در تفکر افلاطونی، اولویت و برتری ، اولویت آسمان و خداست بر هستی فرودین. یعنی به عنوان مثال، میز ازلی قبلا خلق می شود و بعد از روی آن این نمونه ازلی، میزهای متعدد دیگر. فیلسوف هم کسی بود که آن نمونه ازلی را بشناسد و نه نمونه های متعدد بعدی را . در تفکر ارسطوئی، کل بر جزء اولویت دارد. یعنی مفهوم میز در ذهن ما مهم تر از خود میز است و کسی اگر بخواهد به شناخت هستی برسد باید میز مفهومی را درک کند. ببینیم این تفکر در قصه چه تاثیری دارد. در قصه ها مثلا وقتی می خواهند آدم بسازند آدم کلی می سازند. پادشاه را پادشاه نمونه و دهقان را دهقان ازلی و ابدی می سازند. برای این که متوجه بشوید مثال دیگری می زنم: شاعری که در شمال زندگی می کند یا در مرکز یا جنوب ایران، چنانچه بخواهد بهار را وصف کند، در شعر خود گل هائی را نام می برد که در هیچ کدام از مناطق ممکن است نباشد یا در بعضی مناطق باشد و در بعضی دیگر نه . یعنی بهار ذهنی را وصف می کند . اما شاعری مثل نیماف بهار شمال را وصف می کند و شاعری مثل آتشی، بهار بوشهر را . پس در قصه به طبع اولویت آسمان بر زمین یا خدا بر انسان و یا اولویت انسان کلی بر انسان جزئی، ما مثلا نمونه ی ازلی/ ابدی آدم می آفرینیم. نمونه ی ازلی/ ابدی درخت می آفرینیم . برای این که متوجه بشوید مثال دیگری از فلوبر می آورم . فلوبر به موپاسان می گوید برو روبروی درختی بنشین، آن قدر به آن نگاه کن که هرگز کسی این گونه به آن نگاه نکرده باشد و چنان در مورد درخت بنویس که هرگز کسی این گونه در مورد آن ننوشته باشد. این ضد ارسطوئی/ ضد افلاطونی/ فلوطینی است. یعنی برو درخت مشخص را بشناس و از منظر انسان مشخص، در تاریخ مشخص، درباره درخت بنویس. در قصه کهن، انسان ، غیر مختار و گرفتار جبر ازلی است. این همان تفکر ارسطوئی و افلاطونی، یا اسلامی یا هرچیز دیگری که می فهمید است و من از این پس به آن تفکر کهن می گویم.
در این تفکر وقتی زبان را بکار می برند، اگر پادشاه حرف می زد، یا دهقان حرف می زد جملات یکسانی بکار می بردند. یعنی تفکرشان نسبت به زبان یک مفهوم کلی و ذهنی بود نه زبان زنده جاری میان مردم . زمان در تفکر کهن، ازلی/ ابدی و غیر تاریخی ست، و مکان، مکانی غیر جغرافیائی است . در شعر نیز همینطور است . اما شما شعرهای نیما را نگاه کنید . دقیقا مکانش در شمال است، در یوش است. آتشی را هم می توانیم مقایسه کنیم.
می رسیم به داستان و به اصطلاح داستان نو . یک نمونه شاید برایتان جالب باشد. جمالزاده را همه جا آغازگر داستان نو یا داستان کوتاه می دانند. دقیق اگر بشویم می بینیم که جمالزاده فقط یک زبان پیشنهاد کرد و این خیلی قدم مهمی بود. مقصودم این است که این تفکر در جمالزاده پیدا شد که مش رمضان قهوچی که در داستان هست نمی تواند به زبان روشنفکری حرف بزند و اگر درداستان شخصی ترک باشد نمی تواند کاملا فارسی حرف بزند و باید ترکی حرف بزند. این سبب شد که جمالزاده زبانی را پیشنهاد کرد که دیگر از جنس زبان گلستان یا مثنوی یا حافظ نیست. از جنس زبان مش رمضان است .
در داستان نو معمولا شخصیت می سازیم. بعضی وقت ها هم تیپ می سازیم. در داستان، زمان، زمان تاریخی است و معمولا چه در داستان نویسی جهان و چه در ایران به چند نوع عمل می شود. در ساده ترین شکل صبح ظهر شب و بعد نصف شب می آید . شنبه، یکشنبه، دوشنبه... به ترتیب زمانی می آید. نوع دیگر این است که خط زمان را بشکنیم. مثلا فرض کنیم اگر ظهر شروع می کنیم ممکن است به صبح برویم، برگردیم به شب، برگردیم نصف شب قبل، برویم نصف شب بعد. این شکستن زمان است . نوع سوم که پیچیده تر است این است که ما زمان مشخصی را می گیریم و با آن به عمق تاریخ، به عمق اسطوره ها، به عمق ذهن می رویم و باز می گردیم.
مکان در داستان نو یا گاهی اوقات در داستان معاصر می تواند مکان زندگی شخصیت ها باشد. مثلا محل زندگی یک کارگر یا یک روشنفکر را فرض بگیرید، یا فضای خاص خودشان. محدوده ای برای این که ما آن ها را بشناسیم. می توان طور دیگری عمل کرد و بهتر هم هست و بیشتر در داستان های معاصر (از سال 1341 به بعد) می آید و آن این که مکان معرف درونیات شخصیت باشد. شخصی غمگین است، نویسنده منظر پشتش را پائیز می گذارد . ممکن است برعکس باشد و نویسنده کنتراست ایجاد کند. مکان نه تنها معرف طبقه، قشر و یا ملیتش است بلکه می تواند معرف ذهنیتش هم باشد.
دیگر این که ما به اصل پس از گالیله (خورشید مرکزی/ گاهی اوقات انسان مرکزی و انسان مختار) رسیده ایم ولی این کافی نیست . مکتب های فکری در زمان ما وجود دارند که ممکن است این تفکر گالیله ای را در این مکتب ها بریزیم . شخصی به مارکسیزم اعتقاد دارد، دیگری به اسلام و یا یکی مثلا فکر می کند تحلیل روانی انسان بر اساس مکتب های روانی امکان پذیر است . یک مثال: می توان اغلب کارهای احمد محمود را در تفکر مارکسیزم روسی ریخت، حتی مارکسیزم روسی ِ توده ای شده . من بارها  این را گفته یا نوشته ام که "زمین سوخته " در حقیقت تفکر سیاسی یک حزب است که بر اساس واقعیت پیاده می شود و واقعیت را مخدوش می کند تا بتواند به قالب مارکسیزم روسی توده ای شده در بیاید.
علاوه بر این بحث ها مکتب های ادبی هم در جهان وجود دارد. اولین حرف من این است که ما به غیر از چند داستان کوتاه و پراکنده و بخش هائی پراکنده و بخش هائی از بعضی رمان ها کار رئالیستی به معنی دقیق آن نداریم. مسئله این نیست که ما تنها واقعیت بیرون را منعکس کنیم. این ساده کردن قضیه است. مسئله رئالیسم این است که تفکر رئال باید داشت . تفکر رئال هم یعنی اولویت عین بر ذهن! یعنی اولویت جزء بر کل. مثلا اگر کسی تیپ بیافریند کمتر موفق می شود که رئال بنویسد. اگر کسی سمبولیکش هم بکند کارش دیگر رئالیستی نیست. این مشکلی است که در ادبیات ما هست. پس ببینید که ما چقدر دیر مکتب های فکری را آن هم به شکل ناقص درک می کنیم و بعد نادانسته، اغلب قبل از این که رئالیست بشویم می خواهیم کار مدرن بکنیم! برای این که مفهوم بشود که چه می گویم باید از مسئله اساسی داستان بگویم.
زمان در داستان معاصر، شنبه، یکشنبه، دوشنبه نیست. ولی این را همه می دانند. همه تازگی ها در ایران یادگرفته اند زمان را بشکنند. مهمترین مسئله در داستان معاصر این است که محور اصلی نگاه به داستان و به جهان شخص منفرد است و این بالطبع بحثی است که در نسبیت انیشتن مطرح است. گمانم این مسئله مطرح است که چنانچه شئی مفروض داشته باشیم، بر اساس ناظر و بر اساس دستگاهی که به آن شئی نگاه می کند، نتایج حاصله متفاوت خواهد بود . حال این را در داستان نویسی بیاوریم . در داستان معاصر راوی و ناظر یعنی کسی که می نویسد مهم است و محور می شود، درحالیکه در قصه اصلا این بحث ها مطرح نبود. پس ارتباطی عجیب میان نسبت شخص بیرون، نویسنده و خواننده ایجاد می شود . انگار که می خواهم این حرف آخر را بگویم که ما با داستان جمالزاده و هدایت وارد عصر مدرنیسم در ادبیات جهان شدیم!
از همان زمان برای ما مطرح بود که با این فرهنگ غربی، با این تمدن غربی چه رفتاری بکنیم؟ دو یا سه نوع رفتار در این مورد مطرح است: یکی این که آن را دربست بپذیریم. (نوع تفکر تقی زاده) یعنی حتی در داستان نویسی بیائیم و تکنیک ها و شیوه هائی که در داستان نویسی جهان هست عینا تقلید کنیم. اگر حالا رئالیسم جادوئی مد شده است ما هم بنویسم.
رفتار دیگر این است که به دوره ایران باستان برگردیم و مثلا هزار و چهارصدسال گذشته را نادیده بگیریم. عین همین نگاه را اخوان دارد و ترکیبی از مزدک و زرتشت ایجاد می کندو اسمش را "مزدشت " می گذارد. این نوع نگاه نگاه کسانی است که به دنیای جدید مدرن معترضند و آن را دشمن خود می دانند و برای نجات به گذشته باز می گردند و از گذشته امداد می گیرند. حتی برخی در داستان نویسی فکر می کنند که می توان از قصه گونی گذشته و یا از نقالی استفاده کرد. این از مدرنیسم می گذرد و "فرا مدرنیسم ارتجاعی" می شود.
یک نوع دیگر هم هست که فکر می کنم در جهان مطرح است. دوستانی که در این جا اهل کار هستند بهتر از من می دانند. و من متذکر می شوم و آن فرامدرنیسم انتقادی است. یعنی پاسخ جهان معاصر در خود این جهان است که باید آن را جستجو کرد و ذره ذره به آن پاسخ داد، گذشته نمی تواند به آن پاسخ دهد! گذشته را باید شناخت، دقیق هم شناخت! تفکر حاکم بر گذشته را هم باید شناخت و با احترام هم سرجایش گذاشت و نیرو گرفت. در حقیقت برای پاسخگوئی به امروز عیوب این تمدن، باید از طریق تفکر جدید پیش رفت، نه بازگشت به گذشته. در داستان نویسی هم همین کار را می توان کرد اول فرهنگ خودمان را بشناسیم و بعد فرهنگ های دیگر و داستان نویسی جهان را هم بشناسیم. ممکن هم است این هردو را با هم انجام شود.
تکلیف ما چیست؟ آیا باید قصه را ادامه دهیم یا اینکه وارد عصر مدرنیسم بشویم ، یعنی پس از هدایت قرار بگیریم نه پیش از هدایت. تفکر معاصر، جستجوی قالب و فرم خودش است و من برخلاف بسیاری از دوستان اهل قل،/ هنرمند را از غیر هنرمند براساس سلطه اش بر تفکر و نگرش به جهان و فرم و قالب تمیز می دهم، نه بر اساس حرفی که می زند؛ یعنی تکنیک و شیوه ای که به کار می برد و طریقی که با زمان و شخص رفتار می کند روشنگر تفکرش است!
.
.
.
هوشنگ گلشیری
بروکسل
سال 1371
فصلنامۀ فرهنگی و هنری چکامه

   + مهدیه لطیفی ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱