نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

دوست داشتن را نمی نویسند! خود نویسی نکن!

آدم ها دور اند از هم، قرن ها، سال ها، دریا دریا، دنیا دنیا!... آدم ها دور تر از آن اند که از زل زدن توی چشم های هم نترسند! به چشم های هر کسی، پدر و مادرت هم حتی، یک دقیقه ی بی وقفه که زل بزنی، هیچ چیز از آن چشم ها نمی دانی! امتحان کنید و بیایید بگویید درست نبود مهدیه! امتحان کنید و بیایید بگویید آدم ها این همه هم دور نیستند!... تو هم اگر می پرسی سردرد ات بهتر شد؟ کتابت چه شد؟ یا هر چه... دلت جواب این سوال ها را نمی خواهد؛ می پرسی چون فکر می کنی که باید بپرسی، چون که بهتر است که بپرسی؛ همین! تو اگر می نویسی مرا، نوشته هایت را دوست داری نه مرا، من اگر می نویسم تو را، همین است! می خواهم ننویسم هیچ خری را! می خواهم اعتراف کنم عشق توهم است و عاشقانه نوشتن خیانت!!... عصبانی نیستم، با حواس جمع دارم اعتراف می کنم به خیانتی که تمام این سال ها کردم! تو هم عاشقانه ننویس عزیزم. عاشقانه ننویس!
نوشتن اتفاق وحشتناکی نیست. نوشتن کمی استعداد می خواد، کمی تخیل، کمی کتاب خواندن، و یک دایره ی کامل لغات! حالا که همه اش را داری خودنویس بر دست مگیر و "خودنویسی" نکن! خود نویسی که می کنی خودت را با چیزی که هرگز نبوده ای تاخت می زنی. مرا هم که بنویسی یک روز صبح از خواب بیدار می شوی و می بینی به چیزی رسیده ای که من نیستم. مرا و خودت را قربانی نکن به پای پایداری ِ تختِ سلطنتِ نوشته هایت!!
زندگی را بنویس، پرنده ها را، مردم را، درد را، چه می دانم، جرز دیوار ها را بنویس! بنویس فاحشه ها را می شود دوست داشت، بنویس نان گران است، بنویس ممکلت دیوانه خانه شده است، بنویس ملت کتاب نمی خوانند. بنویس عصرهای تابستان طولانی اند و به تنهایی مان دامن می زنند، بنویس فیل ها خرطوم دارند، گاو ها شاخ دارند، نمی دانم... هر چه که می نویسی فقط ننویس که دوستم داری! دوست داشتن را نمی نویسند، اگر بنویسی اش تمام می شود؛ از دلت به وبلاگت، از دلت به دفترت، می ریزد و دلت را خالی می کند! دوست داشتن را نمی نویسند، ثابت می کنند!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱