نوستالژی های سال ها بعد!...

لامپ سوخته را باید عوض کرد

هوس کرده ام هنگامه آلبوم جدید بخواند همین الان ! از ورژن جدید پرشین بلاگ متنفرم وقتی که دیر تایپ می کند ، دیر پاک می کند ، توی بخش لینک ها نمی رود ، و لینک ها خود به خود جا به جا شده اند ، و ، و ، و ! و حسودی م می شود ، به کسانی که الکی خوشند و الکی خوشبخت می شوند ، بی آنکه فکرش را بکنند . حالم از کاکائو به هم می خورد از بس از صبح تا حالا بی وقفه کاکائو خورده ام ! از بس بیکارم ، از بس حوصله ام سر رفته ست ، از بس دست و پایم اضافی آمده است ، از بس مغزم تا مرز ترکیدن پیش می رود و خالی می شود ، آنقدر خالی که می گویی همیشه لابد آکبند بوده ست ! و باز پر می شود ، پر می شود ، همه چیز را با هم قاطی می کند و می خواهد بترکد ! حال و روز خرابی دارم . از تمام لحظه های زندگی ام پشیمانم ، از تمام تصمیماتم ، از تمام راهی که آمده ام ! نمی دانم دست خودم بود یا دست خدا ؟‌ نمی دانم به جبر بود یا به اختیار ؟ نمی دانم می شد جور دیگری باشد یا تنها راه نوشته شده همین بود ؟ نمی دانم چرا یاد نمی گیرم حرف نزنم ، نظر ندهم ، دل نسوزانم ! اشتباهات اطرافیان را باید نشست و تماشا کرد و لبخند زد و همین ! اگر به زبان بیاوریشان چنان برخورد در خوری می بینی که به غلط کردن می افتی ! سرم سنگین است ، شمع روشن روی میزم کجکی می سوزد ، یک ورش مانده همان بالا ، یک ورش سوخته تا زمین ، اعصابم حتی بابت کجکی سوختن یک شمع هم خرد می شود . ازدواج ایرانی ، هماره همان نظام برده و برده داری ست که منتها مبتنی بر عشق بین برده و صاحب برده است ؛ تا کی دل صاحب مرده ی مرا صاحب شود ! این همه بی ربط نوشتم و گفتم ، این را هم بگویم می روم : لامپ سوخته را باید عوض کرد ، و هیچ خری ، توی تاریکی نمی نشیند چون لامپ اتاقش قبلا نسوخته بوده !

   + مهدیه لطیفی ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦