نوستالژی های سال ها بعد!...

یک روز تابستانی پس از مرگ گالیله

دو ساعت تمام یک اس ام اس را Retry میزنم و آخرش هم هوس می کنم بروم مخابرات را آتش بزنم رویش سیب زمینی تنوری کنم داغ داغ با نمک بخورم دندانهایم تیر بکشد ! بعضی روزها هیچ جوری نیست ، بعضی روزها الکی خوب است ، بعضی روزها الکی بد میاید پشت بد ! برنامه های فردایم که به هم می ریزد دلم می خواهد بگیرم بخوابم پس فردا بیدار شوم ! وسایلت را جا می گذاری ، تاکسی پیدا نمی شود اگر هم بشود به جای اینکه ضبط داشته باشد روی جاسیگاری اش عکس احمقانه ی یک زن انشاالله خوشگل چسبانده اند ، همه اش هم می چسبد پشت هر چه اتوبوس و کامیون دود به پا کن که توی شهر است ، بانک ها شلوغ می شوند ، ساعت زنگ نمی زند خواب می مانی ، روی دست بعضی ها مانده ای ، از دست بعضی ها دوری ، چراغ ها به ردیف قرمزند ! تاکسی خراب می شود اما زن روی جاسیگاری هنوز حشری ست ، نمی داند سر درد ، تابستان ، روسری های سیاه ، تنهایی ، بدبینی ، مشاجره ، پروژه ، کلافه ام می کند ! نمی داند گالیله که مرد زمین مستطیل نشد ! هنوز می گردد و ما همه مان سرگیجه داریم ! می خواهم حضرت حوا ظهور کند جای مسیح و مهدی ، ببیند چه به روز زن و من آمده ، سیب نخورد ، زمین خلق نشود !

   + مهدیه لطیفی ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦