نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

قلب و مغز من

قلب من چیزی نیست که مشت کنم توی سینه ام درش بیاورم؛ مغز من چیزی نیست که دست کنم توی سرم نخودچی کشمش بریزم برایش!... قلب من می لرزد هر گاه و بیگاه و ناگاهی که خودش هوس کند؛ مغز من می رود برای خودش درست به همان سمتی که بدترین سمت است، درست به همان سمتی که تو دور می شوی...! مغز من تمام شب هایی که تنهایی بختک می شود بر تنم، می رود می رود می رود تا دیالوگ های دختر توی فیلم "پیش از غروب"، وقتی بغض لعنتی اش پس از یک عمر مغرور و روشن فکر بودن روی صندلی عقبی تاکسی ای می ترکد! قلب و مغز من چیزهایی نیستند که شعورشان برسد به اینکه دنیا جای کوچک و کوتاهی ست؛ آن قدر کوچک و کوتاه که تفاوت تنهایی من با تنهایی خوشبخت ترین مردمش، نهایتا چهل و چند سال دیگر است! و یکی هم نیست که بپرسد این چهل و چند سال اصلا کجای تاریخ قرار است باقی بماند!؟ آن هم در تاریخی که بزرگ ترین فجایع و جنگ هایش به دروغ و افسانه تبدیل شدند و از یاد همه رفتند! می دانی؟ قلب و مغز من آدم نیستند که بنشانمشان روی صندلی های روبه رویم در کافه ای لعنتی _ترجیحا کافه تمدن لعنتی_، و بهشان بگویم: عزیزانم بی زحمت خفه خون بگیرید و نلرزید و این قدر خیال به هم نبافید، به خدا این دل لرزه هایی که می گیرید، این خیال هایی که به هم می بافید خفه ام می کنند آخر اگر خفه خون نگیرید همین حالا! هرچند قلب و مغز من اگر آدم بودند هم فرقی نمی کرد، مگر تو که آدمی، وقتی روی صندلی روبه رویم نشسته ای و ریشه های شالم را تند و تند به هم می بافتم، خفگی ام را می بینی!؟ ببین دیوار ها ریخته اند؛ ببین دیوار های دور و برم ریخته اند و من با اعتماد به نفسی که به دندان موریانه ها مزه کرده است، نمی توانم سر پا بایستم؛ ببین چه بادی می آید! ببین موریانه ها مغزم را خورده اند، ببن اعتقاداتم، عشق هایم، چه قدر بی پایه تر از دیروز می شوند هر روز! هیچ معلوم نیست باد، یکهو من و دلم را با هم بلند کند از روی زمین، و بی بادکنک های هلیومی ِ پیرمرد ِ عاشق  پیشه ی انیمیشن ِ UP، ببرتم تا بالاتر و بالاتر و بنشانتم بر بال های شکسته ی سیمرغ قله ی قاف، و مدام دخترک روی آن صندلی عقب تاکسی حرف های مرا تکرار کند از آن بالا برای هیچ کسان! "هیچ کسان" نمی دانی چه کسانی اند!؟ هیچ کسان همان هایی اند که یادشان رفته جایی بر کوه ها، سیمرغ ها و هما ها چقدر تنها مانده اند، یادشان رفته قصه ها چقدر تنها مانده اند و بر سنگ قبر شهرزاد دسته دسته مریم و زنبق می گذارند در لباس هایی مبدل! حیرتت را پاک کن از چشم هایت، هیچ چیز آن قدر ها عجیب نیست که اینطور نگاهم کنی!... بله، قصه ها در لباس های مبدل، گل می کارند بر مزار شهرزاد، و من پرت افتاده ام بر غار ِ سیمرغ ِ پرت افتاده تر از منی، و دختر پشت تاکسی به شکست و تنهایی اش اعتراف می کند، و تو هم خواب شده ای با بی خوابی های من و خواب ِ تن های بی خاطره!... قلب و مغز من چیزهایی نیستند که به امان خدا رهایشان کنم این آخر کار! کمدی ها همیشه به تراژدی ختم می شوند اما تراژدی ها الزاما به کمدی ختم نمیشوند، این قانون ادبیات است؛ کفه ی تراژدی ها سنگینی می کند همه جا، حتی در این نوشته، حتی در سینه ی من؛ حالا چه طور به امان خدا رهایش کنم این بدمصبِ لامذهب را!؟ سینه ام را می گویم؛ سرم را! این گرد کردن ها و پایان را با یادآوری آغاز جمع بندی کردن ها هم شاید قانون ادبیات باشد! هست؟ پس گِردش می کنم و می نویسم: قلب من چیز کمی نبوده و نیست؛ حتی اگر در تمام بازی های اسم فامیل اگر بازی به "ق" افتاد، یادمان نیاید اعضای بدن از "ق" داریم یا نه؟ و هی با استرسی مخصوص به هیجانِ بازی به هم بگوییم: "بچه ها اعضای بدن از "ق" داریم!؟ اگه نداریم همه صفر، من استپ"! مغز من هم چیز کمی نیست، حتی اگر همیشه همه مان توی ورق هایمان بنویسیم: "مری" و "معده"!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱