نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

اندر احوالات ملتِ دیوانه

پسره امروز کل شهر رو دنبال ماشین من اومده با ماشینش، آخر عصبی شدم زدم کنار گفتم: چی می خوای الان؟ گفت: شماره! گفتم: که چی بشه؟ گفت: که دوست بشیم! گفتم: خب که بعدش چی بشه؟ گفت: هیچی دیگه بعدش با همیم، همو بیشتر می شناسیم! گفتم: ساموئل بکت رو می شناسی؟ گفت: نه! گفتم: احمد شاملو رو می شناسی؟ گفت: نه! گفتم: خب الان می خوای منو بشناسی که کجا رو بگیری دقیقا!؟

 

 

پ.ن: دیوانه ان بخدا ملت!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱