نوستالژی های سال ها بعد!...

نشسته ام روی خط های آبی و نازک

نشسته ام در متن خودم! متن ها "من" شده اند و "من" موجودی ناشناخته! نشسته ام روی خط های آبی و نازک و یکی در میانِ متن خودم! یکهو به سرم می زند بلند شوم روی خط ها، زیگزاکی رقص پا بروم، و ادای آدم های شاد را برای خودم دربیاورم، مثل آدم هایی که روز تولدشان را تنهایی جشن می گیرند! حوصله ام اما نمی کشد؛ همینطور که نشسته ام روی خط ها، به لورکا فکر می کنم، که تمام شهرتش را در ایران به شاملو مدیون است؛ و به شاملو فکر می کنم، که می گفت شعر خوب، بد، متوسط، ضعیف نداریم؛ شعر یا عالی ست یا اصلا شعر نیست! و فکر می کنم چطور است شعر ننویسم دیگر به احترام همین حرف!؟ اما شعر مرا می نویسد! شعر ها "من" شده اند و "من" کسی که روز تولدش را تنهایی جشن گرفته است، بی آنکه روز تولدش باشد! و همه ی این فکر ها را می کنم چون قرار بوده بروم امامزاده طاهر امروز اما نرفته ام؛ تگرگ آمد، یخ بارید از آسمان، قلمبه قلمبه، دو ساعت تمام؛ هم گل های باغچه مردند و هم خیابان ها را ترافیک و آب برد! راستی امامزاده طاهر هم تمام شهرتش را به شاملو مدیون است!

   + مهدیه لطیفی ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱