موفقیت ِ نود و نه و نیم درصدی
آدم های نمایش:
دختر
پسر
لکیشن:
یک جای خیلی بلندِ مشرف به شهری شلوغ و دیوانه کننده
پرده ی اول و آخر:
پسری بر سنگی منگی چیزی، منگ و مجسمه وار نشسته است و زل به نقطه ای نامعلوم زده است. دختری می آید و کنارش می نشیند.
دختر: اون پایین به نظرت الان تعداد آدمای خوشحال می چربه یا آدمای غمگین؟!
پسر جوابی نمی دهد.
دختر: احساس رسالت و مسئولیت می کنم نسبت به همه ی غریبه های دنیا! هیچ می دونستی من تو رو نمی شناسم!؟ آره خب معلومه که می دونستی؛ چه سوال احمقانه ای!! داشتم می گفتم... احساس می کنم باید همه شونو نجات بدم، حتی اگه اثرات منجی گری م در بهترین حالتِ ممکن، تازه اگه یارو رو عصبانی نکنه، فقط چند دقیقه ادامه داشته باشه؛ اما ارزششو داره فکر می کنم! حالا به نظرت تو رو عصبانی می کنه و منو پرت می کنی پایین؟ یا میشه به اون چند دقیقه امیدوار بود؟
پسر جوابی نمی دهد.
دختر: یعنی از اولش اینجوری نبودما. امروز صبح که بیدار شدم دیدم اینجوری شدم! دیشب قبل خواب هیچ ایده ای نداشتم که فرداش که میشه امروز، همچین اتفاقی ممکنه بیفته! اتفاق هم که نه حالا! هیچی هم نخوردم و نزدم؛ باور کن! فقط مسواک زدم و خوابیدم! همین! حتی فیلمی چیزی هم ندیدم، کتاب هم نخوندم؛ بهت اطمینان می دم که تحت تاثیر هیچی نیستم، اما باید تو رو نجات بدم! این همه ی چیزیه که می دونم! البته از نیم رخت هم میشه فهمید که آدم خوشگلی نیستی که فکر کنی عاشقت شدم، هر کس دیگه ای هم الان اینجا جای تو نشسته بود و اینجوری غمزده بود فرقی نمی کرد؛ اونوقت اون الان اینارو به جای تو می شنید. خیلی حرف می زنم؟ آره خیلی حرف می زنم. البته از اولش اینجوری نبودم.
پسر جوابی نمی دهد.
دختر: من فکر می کنم تعداد آدمای غمگین می چربه، و این مسئولیت منو سنگین تر می کنه! البته اونایی که توی خونه هاشون ماتم زده ن به من هیچ ربطی ندارن! می دونی که نمیشه راه افتاد و دونه دونه در خونه ی مردم رو زد! خدا رو شکر که تو زدی بیرون...!
پسر جوابی نمی دهد.
دختر: می دونی جالبیش کجاشه؟ جالبیش اینجاشه که هیچ علاقه ای ندارم که بدونم چته! اصلا مگه فرقی هم می کنه؟ مسائل خصوصی تو به من چه؟ برای من فقط همین که الان یه لحظه توی ذهنت به خودت بگی: "این دیگه کیه؟" کاملا کافیه!! تازه اگه بدونم چته احتمالا می خوام همه ش حول و حوش همون حرف بزنم و این دقیقا یعنی متمرکز شدن و غرق تر شدن توو فاجعه ای که از اولش اونقدرا هم فاجعه نبوده! می بینی؛ مسخره ست. مثل خیلی از چیزای دیگه ی دنیا که مسخره ن! شک ندارم اگه حوصه ی شنیدنِ حتی یک کلمه راجع به چیزایی که توی سرت دارن می کُشنت رو داشتی که الان اینجا ننشسته بودی؛ و حتما توو مطبِ یک دکتر دیوانه تر از خودت بودی. یادم رفت بگم اونایی که اینجور جاها میرن هم به من ربطی ندارن!
پسر: سیگار داری؟
دختر: داشتم؛ همه شو دادم به قبلی ها! الان خیلی هاشون اون پایینن و معلوم نیست دارن به چی فکر می کنن؛ اما حتما دارن به چیزایی فکر می کنن که دیشب قبل خواب هیچ ایده ای ازش نداشتن!
پسر: پرسیدم سیگار داری؟
دختر: کِی پرسیدی؟ حواسم نبود. (پاکت سیگاری از جیبش درآورد به پسر تعارف می کند)
پسر هیچ عکس العملی ندارد و سیگاری بر نمی دارد.
دختر نخی برداشته بین لب های خودش می گذارد و می گوید: فندک داری؟ کبریت هم قبوله!
پسر: داشتم؛ دادم به قبلی ها یادشون رفت پس بدن!
دختر سیگار را از لب برداشته و می گوید: ببین من دیگه وقت ندارم. تعداد غریبه های غمگین دنیا داره سر به آسمون می زاره، و هیچ معلوم نیست من فردا هم همین احساس رو داشته باشم یا نه! شاید فردا صبح بیدار شم و دنبال یه راهِ حل بگردم واسه گند زدن به حالِ اندک آدم های خوشحال ِ دنیا!! (با دست به کسی چند متر آن طرف تر که ما نمی بینیمش اشاره می کند و:) مثلا اونو ببین؛ شاید اگه همین الان نرم کنارش امشب خودکشی کنه! کسی چه می دونه!؟ به نظرت خدا اینجور چیزا رو می دونه؟!
پسر نه به جهتِ اشاره شده نگاه می کند، نه جوابی می دهد.
دختر بلند می شود و در حال دور شدن می گوید: اما موفق شدم. چون تو امشب به احتمال نود و نه ونیم در صد، دیگه این کارو نمی کنی!
دختر از صحنه رفته است. پسر سیگار و فندکی از جیبش بیرون آورده و روشن می کند! همچنان زل زده به نقطه ای نامعلوم.
