دیازپام و نسکافه!

به آیدا نمی دانم چی:

 

شب از نیمه گذشته است و تو از پشت سال ها، بی هیچ سابقه ای از هیچ نوع از دوستی و دشمنی و توقع و حتی بی هیچ نشانه ای، نشسته ای رو به روی من اما تنها تر از من؛ نشسته ام رو به روی تو اما تنها تر از تو، و سیگار می کشی پشت سیگار، و سیگار می کشم پشت سیگار، و دیازپام می خوری روی نسکافه ی سرد، و نسکافه ی سرد می خورم روی دیازپام، و "خدا" خنده اش می گیرد این وسط از...؛ خدا!؟ نه؛ خدا که خواب است، قرن هاست که خواب ست! تصحیح می کنم...، و "شب" خنده اش می گیرد این وسط از اینکه تو نمی دانی دلت می خواهد بالاخره بخوابی یا می خواهی بمانی؟! ربطِ نسکافه به دیازپام چیست آیدا؟ تو از یک شکستِ عاشقانه برمی گردی، من از یک شکست عاشقانه برمی گردم، فرزانه را تو نمی شناسی، تمام زنان زمین از یک شکست عاشقانه برمی گردند، و تکلیفشان را کسی روشن نمی کند جز Pedro Almadoar در فیلم Volver! گیرم که بازیگر مرد نداشته باشد اصلا یک فیلم؛ به خدا هیچ طوری نمی شود!! تکلیف تو با دنیای من اما معلوم است، دور ِ دوری... مثل خودم از من، مثل خودم از همه، مثل همه از من!... تکلیف تو با موسیقی هایی که دوستشان دارم هم معلوم است، دوستشان داری آنگونه که کسی ندارد، البته منهای خودم! هوا را طوری کرده اند امشب این موسیقی هایی که با هم کنارشان چادر زده ایم، که هوا به سر آدم می زند برود برود برود تا دورترین و درب و داغان ترین کافه ی لندن، پاریس، ایتالیا، یا هر کجای دیگر ِ صدها سال پیش؛ تکیه بزند به میزی چسبیده به دیواری، و تا ابد نسکافه های سردِ سال ها بعد را، نسکافه های سرد امشب را هم بزند!! و به هیچ کجایش هم نباشد که چقدر این سطر قبلی سوررئال بود! و بگوید همین موسیقی ها را عشق است و همین فیلم ها را، همین شعر ها را و همین قرص ها را حتی! هیچ شکستی نمی تواند آن قدر ها مهم باشد، وقتی قرار است همین روزها بی سر و صدا، ی آنکه خواب خدا را به هم بزنیم، برویم!... نوشتن ندارد این ها!... بخند؛ بگذار تلخ تر از این که هست نشود این نوشته؛ که من دیوانه ی این منگی ِ این موسیقی و این قرص هایم امشب؛ و دیوانه ی این منگی ِ ساعتِ 3:55 دقیقه ی صبح!

   + مهدیه لطیفی؛ شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠