نوستالژی های سال ها بعد!...

باید سوار کشتی بزرگی شوم!

باید سوار کشتی بزرگی شوم؛ تنها! من باید سوار کشتی کلاسیکِ بزرگی شوم و کلاه کلاسیکِ بزرگی بر سر بگذارم و دور شوم! تنها! باید دور شوم، باید پشت سرم را که نگاه می کنم ساحل و بندر هی کوچک تر و کوچک تر و گم شوند! من باید بروم؛ باید تمام روز را با دستکش و بادبزن توری سفید، بر عرشه بنشینم و کتاب بخوانم! باید تماشای نهنگ ها و مرغ های دریایی را به عشق های احمقانه ی ساحل و بندری که گم شد ترجیح بدهم! باید از همه چیز بگذرم، باید دور شوم، باید نوه هایی داشته باشم که بعدها مرا با دستکش و بادبزن توری سفید بر عرشه تصور کنند و از مردِ ندیده ی جا مانده بر بندر متنفر باشند! باید یکی از نوه هایم راه بیفتد و برود و بگردد و بگردد و آن طرف را پیدا کند که در کیوسک بلیت فروشی ایستگاهی تمام روز را بلیت پاره می کند، یا در پمپ بنزین ِ بین راهی ِ جاده ای سیگار می فروشد؛ و تمام نفرتش را با چشم هایش به چشم هایش بریزد و بی هیچ حرفی بازگردد! باید ماه ها روی اقیانوس بروم... بروم... بروم...؛ و فرض کنم معجزه ها شاید آن طرفِ اقیانوس اند! باید فرض کنم آن طرف اقیانوس، نوه هایی هستند که بعد ها کتابی از عشق جوانی مادربزرگشان در کتابخانه هایشان خواهند داشت، و خورشید، طور دیگری می تابد؛ و آسمان رنگِ دیگری ست!

   + مهدیه لطیفی ; ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠