نوستالژی های سال ها بعد!...

خواستگار

با یک خروار حیرت و بهت و وحشت و علامت سوال پرسید : مگر می شود زن متاهل درس بخواند و دانشگاه برود و در کارهای خانه و زندگی اش خللی وارد نشود !؟ دلم می خواست بگیرم خفه اش کنم و همین جوری خفه کنان ازش بپرسم کدام کار خانه ؟‌ مگر توی خانه خبری ست ؟ به شام و ناهار خلل وارد می شود یا به جارو و پارو ؟ اما چیزی نگفتم و خفه اش نکردم و با لبخندی که سعی می کرد تنفرم از طرز فکرش را کتمان کند گفتم : نه فکر نمی کنم بشود ! گفت : من اما فکر می کنم حتما می شود !
و حالا تمام تیر و طایفه ی او و ایل و تبار من اصرار بر تجدید نظرم در جواب منفی ام به این آدم را دارند ! و من بالاجبار لبخندی که سعی می کند تنفرش از طرز فکر همه را کتمان کند چسبانده ام به لب هام و ، خودم را به منگول مونگلی زده ام تا زمان هر بلایی دلش خواست سرم بیاورد ، که دیوار دل ما ، کوتاه ترین دیوار دنیاست !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦