نوستالژی های سال ها بعد!...

در نزنید، در را بشکنید!

ببخشید اما حوصله تان را ندارم، در نزنید که در را باز نخواهم نکرد. در را بشکنید، اگر زورتان نرسید و نشکست پنجره را بشکنید؛ و بیایید ببینید چه خبر است اینجا! سر راهتان ماست و پفک هم بخرید. سر راهتان توی چشم تک تک عابران شتابان زمین زل بزنید و دنبال سوژه ها بگردید. سوژه ها توی چشم های مردم اند؛ سوژه ها را بچیند از چشم هایشان و برایم بیاورید، که من توی این چهاردیواری احمقانه جهان را از یاد برده ام! بیایید و سیگاری روشن کنید، و شمعی، و عودی؛ و عشقی! و با پفک ها لاس بزنیم و سوژه ها با هم بزنیم توی ماست و... نه ببخشید اشتباه شد، پفک ها را با هم بزنیم توی ماست و با سوژه ها لاس بزنیم و ورزشان بدهیم و چیزهای خوبی بنویسیم؛ و خودمان لجمان بگیرد از دست خودمان و بلند شویم بلند بلند راه برویم، از این دیوار تا آن دیوار، از آن دیوار تا این دیوار... و دوباره؛ و بلند بلند چای دم کنیم، و دراز به دراز دراز بکشیم کنار هم و چشم های مردم را فراموش کنیم و شب را بغل کنیم! در نزنید، من اینجا حوصله ی خودم را هم ندارم، سوژه ها را بگذارید توی سبد و... نه، سوژه را که توی سبد نمی گذارند، سوژه ها را بنویسید روی کاغذ و سیگار و هله هوله ها و کاغذ را بگذارید توی سبد و بگذارید پشت در و بروید پی زندگی تان اگر نمی خواهید در و پنجره ها را بشکنید و دستتان درد می گیرد! من هم می نشینم به ویولونسلی که هیچ وقت نداشتم و نزدم و مرد طبقه ی بالایی یا پایینی که وجود خارجی نداشته هرگز، فکر می کنم؛ لعنت به من و داستان های نیمه تمامم! اگر دستت درد نمی گرفت و خیال نداشتی بگذاری بروی پی زندگی ات، بیا داستان مرا تمام کنیم؛ سر راهت هم برایم از آسمان اکسیژن بچین و بیاور، که این خراب شده همه اش خفه گی ست و خواب.

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠