نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

گیج زدن توی گنگی

نمایشگاه آدمیزاد است این جلسات خواستگاری ! به حمدلله هیچ جوری هم نمی توانی به خودت تلقین کنی که خب این مزاحم ها هم مهمانند دیگر ! چون نیستند ! حرف ازدواج بدون رویا و فکر ازدواج بدون رویا تیله ای درشت می شود توی دلم ؛ بالا و پایین می شود ، قل می خورد و راه نفسم را صعب می کند و دلم را آشوب . زندگی با مردی که تا دیروز نمی شناختیش و حالا فک و فامیل و عمه و خاله پرتش کرده اند توی زندگی ت ، نهایت گیج زدن توی گنگی ست ! "از کجا معلوم بعدا ندیدی همانی ست که آرزو داشتیش !" این جمله ی بگویی نگویی منطقی ، برام حکم همان تیله را دارد که راه نفسم را صعب می کند و دلم را آشوب . و قربانش بروم خدا ، پا روی پا انداخته cnn و bbc می بیند تا از بلبشویی که ۲۴ ساعت اخیر به پا کرده کیف کند ، و الا دلیل دیگری نمی بینم که بعضی ها به این درستی سر راه هم قرار بگیرند و بعضی ها به این مزخرفی ! ازدواجی که حالا برویم توی گود ببینیم از کجا معلوم همانی نبود که آرزویش را داشتیم ، بزرگترین اشتباهی ست که تمام دنیا به اتفاق اصرار به تجربه اش دارند ، هر چند ، راه دیگری برای ادامه ی زنده ماندن نیست ؛ و عجب کانال دلگیر کننده ای می شود این مرحله ، وقتی توی دلت تیله ای درشت ورجه وورجه می کند و ، از بر باد رفتن رویاهات مثل سگ می ترسی !

   + مهدیه لطیفی ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦