نوستالژی های سال ها بعد!...

باید فرار کنم

باید فرار کنم. باید بار و بندیلم را ببندم و بیاندازم روی دوشم و به مقصد هر کجا که شد فرار کنم! این مسیر، شدیدا غلط است! باید بروم به هر چه دورتر بهتر! به آن قدر دور تر که هرم گرمای دهان این اژدهای ناشناخته به پرم نگیرد! این عشق هایی که از روز اول تا روز آخر یک جای کارشان می لنگد، این اژدها های ناشناخته که کمر به نابودی رویاها می بندند، این مسیر های غلط، زندگی آدم را از آدم می گیرند؛ باید فرار کنم! دل ها هیچ وقت گواهی اشتباه نمی دهند، زمان هیچ چیز را بهتر نمی کند، شاید عادت کنیم و اسمش را بگذاریم بهتر شدن به لطف جادوی زمان! اما زمان هیچ چیز را بهتر نمی کند، زمان همیشه اگر عاقلانه نگاهش کنیم مُهر تاییدی ست بر همان گواهی روزهای اول دلمان، مُهر تاییدی بر همان لنگیدن های نامحسوسی که نمی دانستیم از کجاست و نمی خواستیم هم که بدانیم! این تعلیق بین "می خواهم ها" و "نمی خواهم ها" دارد دیوانه ام می کند، دارد می کُشد ام این بیراهه ی به ظاهر زیبا؛ بار و بندیلم را بدهید، بار و بندیلم کجاست!؟

 

 

پ.ن: این مکالمه کاملا واقعی ست:

        یک نفر: چرا تا حالا ازدواج نکردی؟
        من: بیماری ایده آلیسم دارم!

   + مهدیه لطیفی ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠