نوستالژی های سال ها بعد!...

رمان کسل کننده

از فرط بیکاری دوربین به دوش ، نا امید ، راه می افتم بی هدف ! همه یک جوری ور اندازم می کنند که انگار با عکس چاپ شده ی دیوانه ی فراری روزنامه های صبح مقایسه ام می کنند ! اراذل و اوباشی که از طرح مبارزاتی احمدی نژاد جان سالم به در برده اند و هنوز اراذل باقی مانده اند برایم شکلک در می آورند ، هیچ کس گوشی را بر نمی دارد ، رفته اند نماز بخوانند مسئولین دانشکده ! از پنجره نور می پرد توی چشمم ، دلم پرده ی کلفت زرشکی می خواهد . دست از سرم بر نمی دارند خیال افتادن اتفاقات خارق العاده ای که انتظارشان را می کشم . تق تق به جمجمه ام می کوبند و سر و صدا راه می اندازند ، خبر ندارند این بیرون توی دنیا هیچ چیز دست من نیست ! می نویسم آب ، خشکسالی می شود ، می نویسم باران ، نمک می بارد روی زخم دلم ! اینجا درست ته دلم یک نفر این پایش را روی آن پایش انداخته و رمان کسل کننده ای را با اشتیاق می خواند اما آخرش را برایم نمی گوید ، توی خماری ماندنم را دوست دارد ببیند ! نقش اول منم ، راوی خدای شما !

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸٦