نوستالژی های سال ها بعد!...

نداریم، نیست، تمام کرده ایم

نداریم، نیست، تمام کرده ایم! این جوهر لعنتی، خشکیده بر ته دوات دان مسخره ی روی میزهای چوبی سده های پیش! این جوهر لعنتی استعاره از خیلی چیزهاست، شاید استعاره از ته مانده ی جوهره ی عشق در رگ های انسانیت، شاید استعاره از استعداد نوشتن، یا شاید استعاره از هر چیزی که به ذهن شما برسد و به ذهن من نرسد! به هر حال هر چه که هست نداریم، نیست، تمام کرده ایم! بعد ها نیایید بگویید کجای زندگی ات در خودت جا مانده ای که شناختنت سخت است ها؟! بعد ها نیایید بگویید یادش به خیر یک روزی آدم بودی و حداقل هیچ غلطی هم که نمی کردی چند خطی می نوشتی گه گداری ها؟! بعد ها هر کدام از این ها را که بگویید نگاه پر از فحشی تحویل خواهید گرفت! پس امروز که من اینجا مچاله شده ام در مرز اندوه و آرزو و تردید، امروز که من اینجا هاج و واج مانده ام در بطن هزار تا کوفت و زهرمار در هم پیچیده ی دیگر، امروز که من اینجایم، امروز، همین امروز کجایید!؟

 

 

پ.ن: دیوی که دور تا دور زمینی را برید که رستم روی آن خوابیده بود، وقتی بُردش به هوا، پرسید: به کوه پرتت کنم یا به دریا؟ و رستم که می دانست اگر بگوید به دریا به کوه پرتش می کند، گفت: به کوه! در زمانه ی بی رویا پرتت می کنند بی هیچ سوالی!

                                                رضا قاسمی

   + مهدیه لطیفی ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠