نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

من رو برنگردانده ام از زندگی

من رو برگردانده ام از زندگی؟! نه من رو برنگردانده ام از زندگی. من به همه چیز به همین شکلی که هست عادت کرده ام. گاهی آدم هایی که دستی به فکر و قلم و فلسفه دارند به مرحله ای می رسند که من اسمش را گذاشته ام مرحله ی " که چی بشه؟ ها" ! بعد این سوال لعنتی ذره ذره مثل سرطان تعمیم داده می شود به همه چیز و واقعا به همه چیز! ماندن توی این مرحله دیوانه ات می کند اما گذشتن از این مرحله پرتت می کند توی مرحله ی بی تفاوتی محض و البته خوش بینانه. گفتم بی تفاوتی محض و البته خوش بینانه؟ این عبارت را همین الان کشف کردم و خودم را کیفور کرد! انتظار ندارم اراجیف و کشفیات مرا کسی درک کند، انتظار ندارم حتی تو هم که برای خودت کسی هستی، درک کنی! ولی وقتی قرار است حتما چیزی بگویم و نمی دانم چی بگویم، این اراجیف را به پرسیدن سوالاتی از جمله "دیگه چه خبر؟" ترجیح می دهم. انگار بلند بلند با خودم حرف زده باشم. همین!

 

 

پ.ن: کوچه ی خیس از عشق
        شعر سبز لورکا
        ساعت پنج عصر
        مستی بی وجشت
        گریه های ژکوند
        خط خوب سهراب
        نامه ای آب شده
        ونگوگ گوش به دست!
        ...                           

            شهیار قنبری

   + مهدیه لطیفی ; ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠