نوستالژی های سال ها بعد... (برف روی خط استوا)

عشق را بگذار بماند برای خودش

تو بوی قهوه و کافه های کوچک و دودگرفته و تئاتر و خیابان های شلوغ و موسیقی خوب را خوب می فهمیدی. موسیقی خوب را هیچ خری نمی فهمد، خیابان های شلوغ و کافه های دنج را هم همینطور.  تو کتاب می خواندی و دست می گذاشتی روی بهترین جمله، شعر می خواندی و دست می گذاشتی روی بهترین سطر. تو همه ی اینها بودی و چسبیده بودی به هسته ی اتم ها و نظریه های عجیب و غریب و بی پایان؛ تو چسبیده بودی به معادلات فیزیکی جهان و ادبیاتِ لانه کرده در روحت را نمی دیدی. تو تنها فیزیک دان عالم بودی که این چیزها را می فهمیدی و همچنان فیزیک دان مانده بودی! انگار سال ها بود دست در جیب های پالتویی داشتی و پیاده رو های زمین را سلانه سلانه قدم می زدی و فکر می کردی و فکر می کردی و سیگار می گرفتی و هیچ غلط دیگری نمی کردی! من هیچ وقت نفهمیدم تو آن همه درس را کی خواندی؛ تو شبیه مردی بودی که فقط راه رفتن بلد بود، و من هیچ وقت نفهمیدم آن لبخندهای احمقانه و حرص درآور را چرا می زد و کی آن همه درس خواند و گیتار زدنش آن وسط برای چه بود و چرا آن همه صبور و آرام بود؟! من بی قرارم! من بی قرارم و دو هزار سال نوری دیگر هم که بگذرد لجم می گیرد از سکوت و آرامش مضحک تو! بنویس، عشق را بگذار برای خودش تاب ببندد به دو درخت بلند وسط جنگلی دور و تا ابد آونگ بماند، و فقط بنویس. بنویس و قدم بزن و فکر کن به تنهایی تمام نشدنی من و بی قراری های همیشه ام. قدم بزن و بگذار عشق برود خودش را با پر طاووس باد بزند و فخر دور از دست بودنش را بفروشد به عالم و آدم!

   + مهدیه لطیفی ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠