نوستالژی های سال ها بعد!...

آخر دنيا

اینجا ديگر کجاست ؟ من که بیدارم ! پس اینجا کجاست ؟ به خدا من خواب نمی بینم ، تب هم ندارم ! یک نفر بی لبخند ، یک نفر که آخرین نفر است ، تند و تند آخرین مانده های زمین را جمع می کند و می رود ! یعنی مرا ندید ؟! دنیا که توی قصه های قرآن مادربزرگ این جوری تمام نمی شد ! چرا زمین را می برند ؟ پس من کجا بنویسم ؟ کجا بخوابم ؟ من که تب ندارم ! به خدا من هنوز عاقلم ! من ِ شب پرستِ روز گریز از چه می ترسم !؟ من از این شب چرا این همه می ترسم !؟ یک نفر می خندد ، یک نفر که نیست ، یک نفر که صداش از هیچ طرفی نیست ! نکند نشسته همین جا توی تنم ، تاب می خورد ، می خندد ، آواز می خواند !؟ نکند دنیا تمام شود و من نمرده باشم ! یعنی من روی نقطه ی کور دید خدا بودم عمری ؟! صدای دری که  باز می شود می آید ، چشم هام را می زند این همه خورشید ! این همه خورشید از کجا آمده ؟ من تاب این همه خورشید از کجا بیاورم ؟ این خداست ؟ یا خودم توی آینه ؟ من از شب ِ پشت در می ترسم ، پشت در دنیا به آخر رسیده ! رو به رو نور است اما راه پیدا نیست ! اين همه ترديد ؟ پس چرا روشن ؟ پس چرا تاريك ؟ هیچ کس نفس نمی کشد ، جز تو ، که توی تنم تاب می خوری ، می خندی ! مرا و تاب این همه تردید ؟!

   + مهدیه لطیفی ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦